افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت شانزدهم

چشماشو که باز کرد پرستار مانع از حرکتش شد.تازه اتفاقاتی رو که توی فرودگاه امام براش افتاده بود به یاد آورد.صدای ندا توی گوشش پیچید:سلام آقا...ممنون... من احتیاجی به تاکسی ندارم....همسرم توی سالن منتظرمه...

همسرش؟!مگه ناصر نگفته بود بعد از طلاق از همسر اولش دیگه ازدواج نکرده؟مگه ناصر فکس نداده بود که ندا داره می آد و وقتش رسیده؟!

صدای مریم رو به یاد آورد....یعنی توی پیجر فرودگاه درست شنیده بود؟خیلی وقت بود که صداشو نشنیده بود...درست از همون زمانی که مرجان ازش جدا شد و تصمیم گرفت یه جوری با ندا ارتباط برقرار کنه...سرش رو به سمت پنجره ی شیشه ای ccu برگردوند.از دیدن صحنه روبروش حس کرد چشماش تار شده.ندا در آغوش ناصر در حال گریستن بود.ناصر دست چپش رو بالا آورد و طوری که رضا متوجه بشه حلقه شو نشون داد و لبخندی شیطانی بر لبش نشست.

حس کرد قفسه ی سینه ش تنگ شده...دیگه نمی تونست نفس بکشه...زیر لب گفت:من نامردی کردم ناصر....تو هم؟!

صدای پرستار که دکتر رو به کمک می طلبید بخش رو پر کرد...

 

************

ناصر با خوندن نامه هایی که از تهران رسیده بود حس کرد داره خرد می شه...نامه ها رو مریم پست کرده بود.یه نامه از خود مریم که همه ی اتفاقات رو شرح داده بود و بقیه هم نامه هایی که مرجان چند سال اول برای ناصر نوشته بود و رضا به دست ناصر نرسونده بود...تازه داشت قطعه های پازل ذهنش جور می شد....رفتارهای مشکوک مریم و رضا توی دانشگاه....وقتی که توی حیاط پشتی دانشگاه ، مریم کنار رضا ایستاده بود و گریه می کرد و مچشونو سر به زنگا گرفته بود و چه ساده از این ماجرا گذشته بود....اون تصادف وحشتناک و کشته شدن حنانه خانوم و آقا مرتضی رو به یاد آورد و خنده های عجیب رضا توی خواب و بیداری....پوزخندی گوشه ی لبش نشست....نمی دونست چطوری رضا مرجان رو راضی به ازدواج کرده بود...ازدواجی که فقط بخاطر پول اتفاق افتاده بود...پولی که قرار بود بعد از تصاحب بین رضا و مریم نصف شه ولی رضا اونجا هم نامردی کرده بود...و بعد از تصاحب قسمتی از اموال مرجان زیر قول ازدواجش با مریم زده بود...

صدای قهقهه ناصر بلند شد....تارا بهش نگاهی انداخت ولی ترجیح داد سکوت کنه...از صبح تا اون ساعت ظهر ناصر بارها با خوندن نامه ها اشک ریخته بود یا خندیده بود...اوضاعش به هم ریخته بود و حالت عادی نداشت...لب به هیچی هم نمی زد و تارا ترجیح داده بود مزاحمش نشه....بعدا حتما خود ناصر جریان اونهمه نامه رو بهش می گفت...

ناصر بعد از خنده کوتاهی زیر لب زمزمه کرد: پس نامه ی آخرم کار دستت داد رضا ! و پیش مرجان لو رفتی که با من اینهمه مدت در ارتباط بودی...

 

************

 

توی شرکت نشسته بود و در فکر بود...نامه های مرجان بدجور اوضاعش رو بهم ریخته بود....مرجان بهش علاقه داشت و اون وقت رضا با اینهمه نامردی هر دوشون رو دور از هم نگه داشته بود...اونم فقط بخاطر پول!!!

جمله ی آخر نامه ی مریم توی گوشش تکرار می شد:«وقت انتقام از رضا رسیده...بهم زنگ بزن»

صدای زنگ تلفن اتاقش اونو از فکر بیرون کشید.

-سلام بابایی

-سلام دختر گلم...چطوری بابا؟

-بابا من و سینا هرچی زنگ در خونه رو می زنیم مامان در رو باز نمی کنه...

کمی نگران شد و گفت-الان خودمو می رسونم...تا می آم توی حیاط بازی کنید.

می دونست این وقت روز هیچ کدوم از همسایه ها خونه نیستن...کتش رو برداشت و از شرکت خارج شد...وقتی رسید سینا و ساینا با هم دعواشون شده بود....از هم جداشون کرد و کلید رو توی در انداخت...یعنی تارا کجا رفته بود؟سابقه نداشت وقت رسیدن بچه ها جایی باشه...بچه ها با هیاهو به سمت اتاقشون دویدن...ناصر به سمت آشپزخونه گام برداشت و با دیدن صحنه ی روبروش یه لحظه حس کرد همه ی دنیاش زیر و رو شد...تارا کف آشپزخونه ولو شده بود و یه قوطی قرص که خالی شده بود کنار دستش و یه تیکه کاغذ که ناشیانه از قسمتی از یه برگه جدا شده بود...کاغذ رو برداشت و خوند....قسمتی از نامه ی مریم که توش نوشته بود:«از رضا شنیدم که توی نامه هات نوشته بودی که از زندگی با تارا خسته ای و دنبال فرصتی برای جدایی....»

کاغذ رو توی جیبش گذاشت و فورا با اورژانس تماس گرفت....

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت پانزدهم

رضا همیشه با رانندگی مشکل داشت و شب ها بیشتر... حالا که دیگه استرس هم بهش اضافه شده بود...

به سختی تونست تویوتای مشکی رنگش رو توی اون تاریکی شب یه گوشه از پارکینگ فرودگاه امام جا کنه و به طرف ترمینال بدوئه...

- لعنتی...الان هواپیما میشینه و من هنوز اینجام...

به محض اینکه درهای اتوماتیک ترمینال باز شدن و رضا رو در آغوش گرفتن، صدای آشنایی از بلندگو پخش شد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 384 پاریس هم اکنون به زمین نشست...

 

رضا با چهره ای بهت زده و دقت بیشتر به تکرار اون جمله گوش داد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 384 پاریس هم اکنون به زمین نشست...

 

با خودش گفت: نه...نه ... محاله...این یکی رو دیگه باور نمی کنم!!

به طرف سالن انتظار رفت و منتظر مسافری شد که از آمریکا - و از مسیر فرانسه - وارد کشور میشد.

هنوزم مثل سالهای جوونی وقتی میدوید صورتش سرخ میشد و نفس نفس میزد...گرچه حالا دیگه این ناراحتی قلبی لعنتی - لقبی که خودش به اون داده بود - قدرت تحرک زیاد رو ازش گرفته بود...

به شدت عرق کرده بود برای همینم به طرف دستشویی رفت و صورتش رو با آب آبسرد کنی که نزدیک اونجا بود شست. بعدشم رفت جلوی یکی از آینه های برق افتاده دستشویی موهای کم پشتش رو شونه کرد.

حالا دیگه کم کم داشت آروم میشد که دوباره بدنش لرزید:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 579 هم اکنون تهران را به مقصد فرانکفورت ترک کرد...

 

یعنی ممکنه واقعیت داشته باشه!!!؟؟ (این سوالی بود که وقتی رضا به طرف سالن انتظار برمی گشت از خودش پرسید)

بعد از حدود نیمساعت بالاخره مسافرهای پرواز پاریس کم کم از پشت شیشه های سالن انتظار دیده شدن...

قلب رضا مثل گنجشکی که توی قفس افتاده باشه خودش رو به در و دیوار سینه ش می کوبید و زبونش مثل چوب خشک شده بود.

عینکش رو جابجا کرد و برای اینکه بتونه ندا رو از دور تشخیص بده مجبور شد کمی چشماش رو کوچیک کنه...درسته ... خودش بود... همون ندای همیشگی با صورتی سفید، لبخندی دلنشین و هیکلی موزون که رویای سال های جوونی و سراب میانسالی رضا شده بود...

نزدیکتر که اومد متوجه شد که ندا خیلی جا افتاده تر، پخته تر و صدالبته زیباتر و باوقارتر از اونیه که تصورش رو می کرد.

رضا دل رو به دریا زد و جلو رفت و در حالیکه صورتش درست مثل همون روزهای دور از خجالت سرخ شده بود خیلی آروم گفت:

-          سلام

ندا در حالیکه معلوم بود با نگاهش دنبال کسی توی سالن انتظار می گرده جواب داد:

-           سلام آقا...ممون. من احتیاجی به تاکسی ندارم.

-          خواهش می کنم...ولی..

-          گفتم که...من احتیاجی به تاکسی ندارم...همسرم توی سالن منتظرمه....

دنیا جلوی چشمای رضا تیره و تار شد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بده، این صدا ضربه دوم رو بهش وارد کرد:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 741 آدیس آبابا هم اکنون به زمین نشست...

 

رضا دستش رو گذاشت روی قلبش و در حالیکه زیر لب زمزمه می کرد:

-          نه...نه...محاله...این صدای مریم نیست...این صدای مر...

روی زمین افتاد.

ندا و چند نفر دیگه که دور و برش بودن با داد و فریاد درخواست کمک می کردن درحالیکه صداشون توی همهمه سالن و طنین اون صدای آشنا که از بلندگوهای سالن پخش می شد گم شده بود:

 

-دینگ، دینگ، دینگ...

پرواز شماره 741 آدیس آبابا هم اکنون به زمین نشست...

 

 

...ادامه دارد

׀ +׀ نویسنده: امید یگانه
دیدگاه شما()

قسمت چهاردهم

 

تارا نگاهش روی فنجون قهوه ثابت مونده بود . ناصر داشت قهوه اش رو می خورد ، زیر چشمی نگاهش کرد اما تارا عمیقا تو فکر بود .

- تارا حواست کجاست ؟ چرا قهوه ات رو نمی خوری ؟

- ...

- تارا

و این بار ناصر کمی صداش رو بلندکرده بود . بچه ها از اتاق بیرون دویدن ، فکر کردن دعواشون شده ، یه نگاهی به همدیگه کردن و یه نگاه به ناصر و تارا

- چیزی نیست بچه ها به بازی تون برسین

صدای ناصر بود ، تارا سرش رو بلند کرد و تازه متوجه بچه ها شد که خیره خیره نگاهش می کردن لبخندی به اونا زد ، بچه ها که خیالشون راحت شد به اتاق خودشون رفتن .

تارا فنجون دست نخورده خودش رو تو سینی گذاشت و خواست بلند شه که ناصر سینی رو از دستش گرفت

- بشین

تارا آروم سر جاش نشست

- چی شده تارا به چی فکر می کردی که حتی چند بار صدات زدم نشنیدی ؟ چیزی باعث ناراحتی ات شده ؟

- ناصر ... یه چیزی بپرسم راستش رو می گی ؟

- تا حالا که بهت دروغ نگفتم

- تو ... هنوزم ... به مرجان فکر می کنی ؟ یعنی ... هنوزم دوسش داری ؟

- تارا

- خواهش می کنم ناصر ، می دونم که دوست نداری در موردش حرف بزنیم اما ... اما من ... دارم دیوانه می شم ، در طی این سالها همیشه این فکر این غصه با من بوده که شاید ... شاید ناصر جسمش با من و روحش با مرجانه ، شاید بخاطر این با من ازدواج کرده که بتونه به آمریکا بیاد و از اون جا دور بشه ناصر من ...

- بس کن تارا

ناصر عصبی بلند شد و توی اتاق شروع به قدم زدن کرد گاهی انگشت هاش رو تو موهاش فرو می برد و به فکر فرو می رفت بعد از چند دقیقه روبروی تارا رو زمین نشست و به چشمهای خیس تارا خیره شد

- می خوام برای اولین  و  اخرین بار در این مورد باهات حرف بزنم ، نمی دونم چرا این طوری فکر می کنی ، من هیچوقت برای تو و بچه ها کم نذاشتم ، هیچوقت پی هیچی نبودم ، قبول دارم یه زمانی مرجان رو دوست داشتم و به خاطرش خیلی کارهای احمقانه کردم تا شاید منو ببینه ، شاید برای من و احساسم ارزشی قائل بشه ، اما اون ندید یا نخواست ببینه ، بعدش که شب هفت محسن همه چی رو قاطی هم کرد و شال و کلاه کرد و رفت ، بازم خاطرش برام عزیز بود ، فکر می کردم بهش شوک وارد شده و درست می شه اما وقتی تا چند روز هیچ کسی ازش خبری نداشت و بعد خبرهای جور واجور از ادم های مختلف برام می رسید که مرجان پیش سیامکه ، مرجان خونه پسر عموشه ، مرجان ... ، آخرش هم که کنار رضا

وقتی خبرهاش بهم می رسید ، وقتی هر جا می رفتم صحبت اون بود ، نمی تونم بگم که چه حالی می شدم آرزو می کردم می مردم اما سر عشقم سر آبروم سر اون کسی که بهش ایمان داشتم این اتفاق ها نمی افتاد و این قدر پست و بی ارزش نمی شد ، مرجانی که تو دانشگاه حتی یه نیم نگاه به پسرا نمی انداخت الان ...

آره می خواستم از جایی که هر روز خبر تاسف آور تازه ای از مرجان می شنیدم دور باشم می خواستم فرار کنم ، وقتی که پدرم نبود وقتی که مادر بیچاره ام از غصه پدرم دق کرد و مرد ، واسه چی می موندم ؟ به فکر رفتن افتادم و تو دستم رو گرفتی و کمکم کردی که به این جا بیایم ، من تو شرایطی نبودم که کسی رو دوست داشته باشم ، مرجان کاری کرده بود که از همه زن ها بدم می اومد ، اما تو بی خیال از اینکه من تو چه شرایطی هستم تو کار خودت بودی ، بهم محبت می کردی بدون اینکه بهت محبتی بشه ، تو با تموم سردی ها و بی تفاوتی های من قدم به قدم منو با زندگی آشتی دادی ، تو کمکم کردی خودم رو پیدا کنم ، تارا ... تو آنقدر بهم محبت کردی و این کار رو با صداقت انجام دادی که من تو تصمیمی که گرفته بودم مردد شدم ، آخه قصد نداشتم دیگه به هیچ دختری فکر کنم ، اما باهات ازدواج کردم ازت بچه دارم ، می دونی چرا ؟ چون تو بهم آرامش می دی ، من نه به مرجان نه به هیچ کس دیگه ای فکر نمی کنم ، من با تو خوشبختم تارا ، خوشحالم که من و تو گذشته هامون رو همون جا گذاشتیم و خطاهای گذشته رو تکرار نکردیم .

ناصر دستهای تارا رو گرفت و بلندش کرد ، تارا سر به زیر داشت ، آروم صورت تارا رو بالا گرفت و به چشای تارا نگاه کرد

- حالا خیالت راحت شد خانومی ؟

تارا حرفی نزد ، سرش رو روی سینه ناصر گذ اشت و اشک های گرمش سرازیر شد .

 

***

- تارا دارن در می زنن می شه در رو باز کنی من دستم بنده

تارا به طرف آیفن رفت و دوباره برگشت

- می گن با خود آقای سرابندی کار داریم بیا خودت برو پایین

ناصر بعد از چند دقیقه رفت پایین

- این چیه ؟

- نمی دونم

- کی بود ؟

- پستچی ، بسته سفارشیه

- از کی ؟

- نمی دونم

تارا حوصله اش سر رفت بسته رو از ناصر گرفت و نگاهش کرد از تهران بود اما نام فرستنده آشنا نبود نگاهی به ناصر کرد و بسته رو باز کرد

- ناصر یه بسته پر نامه است

 

ادامه دارد

 

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت سیزدهم

مریم و ندا یه متکا گذاشته بودند توی بغلشون.دستهاشون رو زده بودند زیر چانه و با دهان باز و چشم های گرد شده به حرفهای مرجان گوش میکردند.هر کس از دور این منظره را میدید گمان میکرد این دونفر در حال تماشای یکی از مهیج ترین فیلمهای سینمایی روز  هستند!

-............خلاصه نمیدونم چه مرگم شده بود؟عین کسی که مواد بهش نرسیده!قرار نداشتم,حالم خراب بود.همه شون داشتن حالمو به هم میزدن.یه چیزی عین تخم مرغ ته گلوم گیر کرده بود و اذیتم میکرد.نه میرفت پایین نه میومد بالا.از دم تیغ ردشون کردم.فکر نکنم با اون حرفایی که من زدم کسی اونجا مونده باشه.مگه اینکه....مگه اینکه سنگ پای قزوین رو درسته قورت داده باشه.فقط دلم به حال مامان و بابا میسوزه.نمیدونم چقدر به من فحش دادن.یا اون بی بی طفلکی.چونه اش داشت میلرزید.ولی خوب کاری کردم.میگن مرگ یه بار ,شیون هم یه بار.گور بابای همه شون.ناصر هم همینجوری مونده بود.باورش نمیشد !ولی یه چیزی رو میدونین ؟شنیدین میگن گربه رو دم حجله بکش!گربهه رو کشتم که بماند.پوستش رو هم کندم و از سقف آویزون کردم.شما هم حواستون رو خوب جمع کنین!نمیخوام فعلا تا یه مدتی که خودم بهتون میگم کسی بویی ببره که من اینجام.دانشگاهم نمیام.

مریم آب دهانش رو قورت داد و گفت:حالا ناصر میدونه که سیامک هم خاطرخواهته؟هر چند تو که سیامک رو دوست نداری چه فرقی میکنه!راستش فکرشم نمیکردم که این قرصها رو سیامک به دستت میرسونه.خیلی خطره ها!توی دانشگاه!چقدر زبله که تا حالا کسی شکم هم بهش نبرده!

ندا زد توی سر مریم و :آخرش تو با این کارات بدبخت میشی ,مرجان هم با اون زبون درازش!یادته مریم دفعه اول که میخواستی بخوری گفتی میخوام امتحان کنم!فقط یه دفه.میخوام ببینم چیه که تلویزیون این همه برنامه درموردش میسازه و میگه خطر داره؟اگه اون برنامه ها رو ندیده بودی چی کار میکردی با خودت.تا حالا جنازه ات هفت تا کفن پوسونده بود!

مریم:حرف مفت نزن خاله ریزه.آدم باید تو زندگیش مخصوصا دوره جوونی عشق کنه صفا کنه.شیر پاکتیا,پاستوریزها!از این که بگذره میفتی تو دور نکبت زندگی.کار و خانواده و فرزندان و...اه .اه.اهههههه.دو تا دونه قرص که این حرفا رو نداره .تریاک که نیست.معتاد که نیستی؟!!

ندا:عین قضیه اون یاروهه که بهش میگن چه جوری معتاد شدی؟یارو هم میگه من تفریحی روزهای تعطیل میکشیدم.خوردیم به تعطیلات عید نوروز!بابابزرگم همیشه میگفت"تریاک دوای دردهای زیادیه!ولی خودش درد بی درمونه و هیچ دوایی نداره"صدف رو یادتون هست؟همون که ترم قبل برای فورژه ها رفته بود خونشون گفتن سنکوپ کرده و مرده؟من که میگم الکی سنکوپ نکرده اونم یکی بوده مثل تو مریم.یه چیزی مصرف میکرده بالاخره.خود به خود که قلب از کار وانمیسه!

مرجان:بلند شو ..پاشو بابابزرگ..ممنون از راهنماییتون.دارم میمیرم از بی خوابی.

                                                       ***

من خیلی غصه دارم/هیچ مونسی ندارم/تو آسمون ستاره اس/حتی اونم ندارم/تا کی باید به دل بگم بساز بساز  بسوز بسوز/تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز...

مرجان دستهایش رو روی صورتش گذاشت و شروع کرد های های گریه کردن.سیامک برگشت عقب :بیا جلو بشین.چرا رفتی عقب؟این جلو هم میتونستی گریه کنی!

-...اون لعنتی رو...خاموشش کن.خودم...به اندازه کافی غصه دارم.خفه اش ....کن.

-بیا !اگه مشکلاتت با خاموش کردن این حله...بفرما مرجان جونم اینم از این .بذار یه سیگارم برات آتیش کنم که دلت بیشتر باز شه.سیامک سیگاری روشن کرد و آن را به طرف مرجان گرفت.من این ترانهه رو خیلی دوس دارم مرجان.وقتی میگه تو آسمون ستاره اس حتی اونم ندارم.فکر میکنم یکی دیگه هم هست که مثل خودم تو هفت آسمون یه ستاره هم نداره.خانواده ام که توی زلرله بم از دست رفتن ستاره ای نداشتم تا بالاخره مرجان خانمو پیدا کردم.

مرجان دستهایش را از روی صورتش برداشت و سیگار را بین انگشتان بی رمقش گرفت.

-خواهشا خودت هم خفه شو سیا!همین روزهاست که خودت و ستاره ات لو برین .کاش تو هم توی همون زلزله مرده بودی.اگه تو نبودی کی محسن رو با این قرصهای لعنتی آشنا میکرد....آه ه ه..اگه من به محسن شک نکرده بودم و دنبالش راه نیفتاده بودم ...که مچشو بگیرم..اگه تو منو ندیده بودی....اگه.......تو محسنو کشتی....لعنتی.لعنتی...

-ترمز کن!مجبورم نکن عین اون دفه خودم ترمزت رو بکشم.

                                                        ***

-ساینا,سینا!دیگه وقت خوابه ها.ساعت نزدیک 9 .بدویین بچه ها.مسواک بزنین.

-مامان!تو رو خدا.فردا که یکشنبه اس.بذار امشب ساعت 10 بخوابیم.تارا نگاهی به ناصر انداخت.ناصر سرش رو از روی روزنامه بلند کرد و به بچه ها که ملتمسانه نگاهش میکردند خندید.بچه ها با خوشحالی به هوا پریدند:زنده باد.زنده باد.یوهوووووووووووووووووو

-ولی به شرطی که برین توی اتاق خودتون!اوکی!

تارا با سینی قهوه کنار ناصر نشست.-حالا چی شده؟!

-اوه..با توجه به میزان I.Q  رضا به نظرم تو این مدت هم خیلی گل کاشته که مرجان بویی از قضیه نبرده.مرجان و رضا عین دوتا وصله ناجورن.مرجان هیچ وقت از رضا خوشش نمیومد.رضا ببو گلابی مرجان تیز و فرز مثل فلفل!نمیدونم یهو چی به سرش اومده که قبول کرده با رضا ازدواج کنه.والا سیامک تاج سر رضا بود,تنها ایرادش این بود که بچه خلافی بود.بعضی وقتها با خودم فکر میکنم رضا با این کارش میخواست به من دهن کجی کنه و بهم ثابت کنه که از من سرتره,اگه بخواد میتونه وگرنه چه دلیلی داشت اون که خودشو عاشق ندا نشون میداد و هر وقت ندا رو میدید تا بنا گوشش سرخ میشد بره دنبال مرجان.فکر میکنی چرا تا الان مرجان از رضا بچه دار نشده؟برای اینکه از اول خودشو نمیخواست چه برسه به اینکه بچه هاشو بخواد.

-خودت چی ناصر؟تو که از اول مرجان رو میخواستی.اگه اون روز توی بیمارستان منو ندی......

-تارا!قبلا هم بهت گفتم .دوست ندارم در مورد این قضیه حرفی بزنم.سالها از اون ماجراها گذشته.تو هم همچین پرونده ات سفید نیست تو این قضیه.

تارا شانه هایش را به نشانه بی تفاوتی بالا انداخت.فنجان قهوه را از توی سینی برداشت و به ناصر داد.-بخور.سرد میشه.فقط یه سوال دیگه!ندا چی کار کرد؟کسی ازش خبر داره؟

ناصر نگاهش را از فنجان قهوه گرفت و به چشمهای تارا نگاه کرد.مکثی کرد و:آره.ناصر!ندا ,عضو هیئت علمی دانشگاه مریلنده!چند تا کوچه بالاتر از ما!

                                                         **

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت دوازدهم

مرجان گیج و سرگردون تو خیابونا راه می ره.دوست داره با صدای بلند زار بزنه.هنوز باورش نمی شه اما دیگه راه برگشتی نداره...«مرجان،مرجان،بیا بالا»مرجان برمی گرده و به ماشین خیره می شه.نور چشماش رو می زنه«تو اینجا چی کار می کنی؟!»،«بیا بالا بهت می گم»مرجان برمیگرده و به راهش ادامه می ده«می خوام تنها باشم»،«نصفه شبه،گفتم بیا بالا،لجبازی نکن»مرجان همچنان به راه رفتن ادامه می ده اما ماشین انقدر دنبالش می ره که بالاخره آخرای کوچه مرجان می ره و سوار می شه...

***

صدای اذان تو کوچه پیچیده.بی بی ذکر می گه و حنانه به ترک دیوار خیره شده.صدای زنگ در میاد اما کسی نمی ره درو باز کنه.مرگ محسن و رفتن مرجان سکوتی رو به همراه آورده که انگار هیچ وقت نمی خواد بشکنه.دوباره زنگ می زنن.مرتضی با اکراه به سمت در می ره و باز می کنه«آقای حیدری؟»،«بله بفرمایین»،«سروان محمدی هستم از اداره آگاهی باید با ما تشریف بیارید»بی بی از لای پنجره نگاه می کنه«برای چی؟»،«تشریف بیارید تو اداره بهتون توضیح داده می شه»حنانه یک آن دلش برای مرجان شور می زنه...

***

2 ساعته که مرتضی رفته.تو دل حنانه انگاری دارن رخت می شورن.صدای تیک تاک ساعت عذاب آوره.سگ پروین خانم هم با وق وق های وقت و ناوقتش بیشتر فضا رو متشنج کرده.حنانه تلفن رو برداشت که به مرتضی زنگ بزنه که مرتضی از راه می رسه.درو می کوبه.حنانه سلام می کنه جواب نمی ده.از عصبانیت به خودش می پیچه.دور اتاق قدم می زنه و صورتش قرمز شده.به عکس محسن که می رسه مکث می کنه؛یک دفعه برش می داره می کوبتش رو زمین.حنانه به سمت عکس محسن خیز برمی داره و با تعجب می گه«چی کار می کنی مرتضی؟!»واسه کنترل لرزش دستاش مشتشون می کنه«محسن اون روز کدوم گوری رفته بود؟»نفساش به شماره افتاده«کدوم روز؟»،«روز آخر»حنانه ترسیده،کمتر پیش میومد که مرتضی این طور عصبانی بشه«گفت می ره کلاس»،«کجا؟»،«سد خندان»،«با کی؟»،«نمی دونم»مرتضی کلافه شده«لااله الی الله...؛کی به شما گفت پریده جون یک بچه رو نجات بده ؟!»،« نمی دونم »،«نمی دونی؟نمی دونی؟پس تو چی می دونی؟پس تو چطور مادری هستی؟!هان؟هان؟»یک لحظه دست مرتضی بلند می شه اما همون جا تو هوا می مونه.حنانه و بی بی خشکشون زده،مرتضی دستش رو می کنه لای موهاش و یک نفس عمیق می کشه.بی بی ازش سوال می کنه.چشماش پر اشک می شه و با صدای لرزون ادامه می ده«بی بی این بچه ها آبرومو بردن.بی بی حاج مرتضی حیدری که یک جماعت تو جبهه پشت سرش نماز می خوندن آبروش یک شبه بر باد رفت.دیگه چطور سرمو بگیرم بالا؟دیگه چطور راس راس تو محل راه برم؟آخ اگه بدونی؛اگه بدونی...»بی بی دستش رو می گیره به دسته مبل و بلند می شه.پاش خواب رفته.لنگان لنگان به سمت مرتضی می ره«نصفه جونمون کردی ننه.می گی چی شده یا نه؟»مرتضی برمیگرده به حنانه نگاه می کنه«حنانه خانم شازده پسرت،گل پسرت،اون روز داشته از دست مامورا فرار می کرده که موتور زده بهش»،«چی!؟»مرتضی زهرخندی می زنه«آفرین به این بچه تربیت کردنت.آفرین.100باریکلا.اون از اون دختره مرجان که یک هفته اس معلوم نیست سرش رو کجا زمین می ذاره اینم از این»،«واسه چی دنبالش بودن؟»مرتضی خنده ای عصبی می کنه«آقا رابط مواد مخدر بوده!پلیسه همه دار و دستشونو گرفته جز یه دختره و همین دوست نا خلفش ممد.چقد بهش گفتم با این ممد نگرد به خرجش نرفت.ای خدا چه گناهی به درگاهت کرده بودم که این طور جوابم رو دادی...»مرتضی مکث می کنه و بعد مثل همیشه حکم نهاییش رو صادر می کنه«دیگه من بچه هایی به اسم محسن و مرجان ندارم.از این به بعد هرکی حرفی ازشون بزنه یا اسمشونو به زبون بیاره دیگه جاش تو این خونه نیست؛فهمیدین؟!»حنانه هنوز تو بهت و ناباوریه«مرتضی...»مرتضی پشتش رو می کنه به حنانه و به سمت اتاقش می ره«همین که گفتم».کمی بعد صدای هق هق خفیفی از اتاق به گوش می رسه...

***

«رضا نامه داری»رضا جلو تلویزیون لم داده و فوتبال نگاه می کنه«از کجا؟»،«خارجه»،«خارج؟خب بازش کن»رضا بعد از چند ثانیه انگاری تازه دوزاریش افتاده دسپاچه می گه«نه!نه!بده خودم باز می کنم»اما دیگه دیر شده«از طرف ناصره!»رضا خودش رو به اون راه می زنه«ناصر؟کدوم ناصر؟!»،«سرابندی!»،«نه بابا!بده ببینم»اما بازم دیر شده...«این تو چی نوشته؟!تو این همه مدت از ناصر خبر داشتی؟!پس همه کارات،همه حرفات،همه و همه دروغ بود؟!ناصر چی رو می خواست به من توضیح بده؟!»رضا سرش رو پایین می ندازه و سکوت می کنه.مرجان انگار باورش براش سخته چند قدم به سمت رضا برمیداره.«چرا حرف نمی زنی؟!یعنی 18 سال نقش بازی کردی؟!چرا رضا؟چرا؟یعنی به همه ما دروغ گفتی؟!ای وای باورم نمی شه...ازت متنفرم،متنفر.همه چی تموم شد...»رضا با شرمندگی به مرجان خیره می شه«مرجان...»،«خفه شو!»مرجان می لرزه و از درد به خودش می پیچه.تصویر اون روزا و اون لحظه ها که به حرف های رضا اعتماد کرده بود و به همه پشت کرده بود و تمام اون کارایی که کرده بودن مثل برق از جلو چشمش می گذره...

***

بهشت زهرا سوت و کوره.باد بدی می یاد.مرجان کنار قبر حنانه و مرتضی چمباته زده.تو دلش داره به خودش و زندگیش فحش می ده.گریه اش می گیره.سرش رو می ذاره رو قبر حنانه.اون جایی که فکر می کنه دستاش هست به یاد اون روزا که هر وقت غمگین می شد جایی امن تر از آغوش حنانه پیدا نمی کرد.تو لابه لای هق هق گریه اش صداش می یاد که می گه«...اشتباه کردم...ای کاش قلم پام می شکست اما اون شب از خونه بیرون نمی رفتم...مامان من اشتباه کردم...»

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

قسمت یازدهم

 

«. . . وَمَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ. . .*»

آقا مرتضی قرآن رو بست . مرجان کف زمین چمباتمه زده بود و با چشمایی پف کرده ، مگسی رو دنبال می کرد . حنانه آروم به جایی نامعلوم خیره شده بود . فضا سنگین بود . هیچکس توان حرف زدن نداشت . ولی باید این اتفاق می افتاد . آقا مرتضی نفس عمیقی کشید .دست روی شونه های حنانه گذاشت . کمی صداش می لرزید. گفت : « امضا می کنم ! »

***

زندگی غم داره ، شادی داره ، بالا داره ، پایین داره . . . . گرچه واسه ما همش سرازیری بوده ! چه روزگاری داشتیم . یادته ؟! من که چیزی نمی خواستم! نمی دونم ، شایدم زیادی می خواستم ! حکایت ما شده ، حکایت زرنگبازی و جوون مرگی !! مردن که شاخ و دم نداره . شدم مرده متحرک . مرجان به من بد کرد . به همه بد کرد . بیشتر به خودش . همیشه زود قضاوت می کرد .یه طرفه به قاضی رفتن که هنر نیست . بی انصاف تو حکماشم تخفیف نمی داد ! من که کاری نکرده بودم . حقم این نبود . نگفتی آخه حَسَنَکَم خدایی داره ؟! نه این نبود . چه فکر و خیالایی داشتم . ولی مرجان همه رو یه روزه به باد داد . اون روز . تو بیمارستان . یادته؟! حتی نذاشت براش توضیح بدم ... .

اصلا نمی دونم این چیزا رو چرا برای تو تعریف می کنم . شاید چون تو ام تو قضاوتات عجول بودی ! تا می گفتم " ف " ، تا فرحزاد رفته بودی و برگشته بودی ! آخه خوش انصاف ، شاید می خواستم بگم " فدای تو ! " . ولی عیب نداره . پوست کلفت شدم دیگه . مثل خودت کرگدن ! آخ رضا ، چقدر دلم تنگ شده برات  .راستش برای همه . شاید بیشتر برای مرجان . هیچ کس ندونه ، تو که خوب می دونی چقدر دوسش داشتم . راستش هنوزم دارم . خیلی دوست دارم دوباره ببینمش . الآن هیجده ساله ازش خبر ندارم . درست از همون شب هفت محسن . آبان هشتاد و شیش بود . یادته ؟! همون شبی که بابام ، بدون هیچ دلیلی، سکته کرد و مرد !

دوست دارم ببینمش و همه چیزو براش توضیح بدم . بگم ، اونطوری که تو فکر می کردی نبوده . بگم که چقدر دوسِت داشتم . یعنی دارم ! حتی فرصت نشد ، درست و حسابی ، بابت محسن بهش تسلیت بگم. نشد ازش تشکر کنم . بگم اگه " محسن " بخشش نمی کرد که دیگه محسن نبود ! بگم که . . . . آخ رضا . چقدر حرف دارم که هیچ وقت نشد بهش بگم . هیچ وقت .

***

تو آینه نگاه کرد . چقدر لاغر شده بود . با اون سیاهیای زیر چشمش ، با میتی که همین الآن از گور بلند شده باشه ، مو نمی زد ! این هفت روز ، عین هفت سال گذشته بود . کی می تونه بگه دقیقا چی تو دلش می گذشت ؟!

قطعا پریشون بود . مثل هر خواهرِ برادر مرده دیگه ای ! ولی اینکه چی فکر می کرد ، الله اعلم !

همون مانتوی جین ، که محسن دوست داشت ، پوشیده بود . تو انتخاب روسری کمی شک داشت . ولی بالاخره یکی رو برداشت . وسایلش رو جمع کرده بود . چادرش رو سر کرد و کیفش رو به دوش انداخت . در رو باز کرد و وارد فضای شلوغ هال شد . همیشه از شلوغی بدش می اومد . اونم فامیلایی که حتی برای یه شام خوردن ساده هم نمی تونست تحملشون کنه !

سرش درد می کرد . بی اعتنا به همهمه و وزوز آدم های اطراف ، به سمت در رفت . حنانه که زیر چشمی مواظبش بود ، گفت : « مرجان . کجا شال و کلا ه کردی ؟! »

دوست نداشت جواب بده . ولی چاره دیگه ای نبود . حالا چند نفر دیگه هم متوجه مرجان شده بودن . به جایی رو زمین ، انگار که دنبال چیزی می گرده ، خیره نگاه می کرد . زیر لب جواب داد : « باید برم دانشگاه . کلاس دارم ! »

حنانه اشاره ای به ساعت کرد و گفت : « می دونی ساعت چنده ؟! » کمی سرش رو بالا اورد تا تونست ساعت که هشت رو نشون می داد ببینه . هوا کاملا تاریک بود ! چیزی نگفت . دست حنانه رو روی شونه هاش حس کرد . کمی لرزید . مثل کسی که از چیزی منزجر شده باشه !! « به من دست نزن ! مامان به من دست نزن ! گفتم به من دست نزن !! » جمله آخر رو با آخرین توانی که داشت فریاد زد! همه ساکت شدن. حنانه کمی فاصله گرفت . بی بی و آقا مرتضی نزدیکتر شدن . صدای شکستن ظرفی از آشپزخونه به گوش رسید . بچه ها ، که صداشون تا هفت کوچه اونورترم می رفت ، مات و متحیر ، مثل یه موجود عجیب که احتمالا از فضا اومده ، مرجان رو وارسی می کردن ! از نوک سر تا کف پا . از کف پا تا نوک سر . از نوک سـ . . . !

چند لحظه سکوت بر قرار شد . شاید تو همین فاصله به این فکر افتاد : « حالا که همه جمعن ، بذار بگم تا بدونن ! » اشک توی چشماش حلقه زد .

« اونی که الآن زیر خاکه ، برادرمه . پسرت مامان . می بینی ؟! تختش خالیه . می بینی ؟! می خوای بگی خیلی قوی هستی ، مثل کوه ؟! خب باش ! به من چه !! من نمی تونم . خسته شدم . از دست همتون بیزارم ! بابا ، چطور دلت اومد ؟! اون پسرت بود ! تو کشتیش بابا ! حالا مدال افتخارم می خواین ؟ داداشمو تیکه تیکه کردین که یه گزارش تو تلویزیون پخش کنن که چه خانواده فداکاری ؟ یه مشت لاشخور بی همه چیزم بیوفتن روش ؟! » صداش به وضوح می لرزید . برگشت . تو چشمای ناصر نگاه کرد . یه گوشه کز کرده بود . چه فکر و خیالایی داشت . چقدر امید بسته بود که با این پیوند ، پیوندشون عمیق تر شه . ولی . . . .

« . . . بی بی ! چی شد اونهمه گریه و زاری ؟! چی شد اونهمه نذر و نیاز ؟! پس کو اون خدای رحیمت ؟! دیگه بریدم . از همتون . مامان ببین کیا دورو برتو گرفتن ! یه مشت احمق و دزد و شیکم گنده ی . . . » همه رو از نظر گذروند . نفس نفس می زد . دیگه نتونست حرفشو ادامه بده . از روی دایی حسین که می خواست رد شه ، کمی بیشتر مکث کرد و با غیض نگاهشو پس گرفت !

سکوت سنگین تر شد . شاید اگه مثل سنت مرسوم همه صحنه های دراماتیک ، اونم از نوع ایرانیش ، حنانه یه کشیده می خوابوند زیر گوشش ، همونجا می شست و گریه می کرد و همه چیز فراموش می شد و کسی به دل نمی گرفت و تازه دلداریشم می دادن ! اما از اونجایی که زندگی واقعی خیلی پیچیده تر از این حرفاست ، روزگار بازی دیگه ای رقم زد ! حنانه درو باز کرد و با اشارش ، مرجان رفت ! چادرش از روی روسریش سر خورد . ولی اهمیتی نداد . رفت . به همین سادگی!!

« کمرم شکست ! » حنانه اینو گفت و از حال رفت .

* لقمان آیه 22

                                                                                                       ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: ابن یمین
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب