افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت دهم

صدای گام های نیمه بلند و آهسته ی دختر ناشناس فضای سالن رو پر میکنه و همه مات ومبهوت به اون نگاه می کنن که مرجان به ناصر میگه:" ببخشید آقای سرابندی، ممکنه لطفاً اون سبدِ گل رو از دست خانوم بگیرین!!؟؟؟"

ناصر که همچنان گوشیش میلرزه به سمت دختر رفته و متعجب با صدایی لرزان سلام میکنه وگل رو میگیره:ممنون زحمت کشدید! و گل رو روی میز استیشن پرستاری میذاره.ویبره ی گوشیش انقدر اذیتش میکنه که بالاخره به یه گوشه میره و جواب میده…

-الو سلام

-سلام بفرمایید

-آقا ناصر؟!؟

-بله بفرمایید

-خوب هستین؟ببخشید مزاحم شما شدم

-خواهش میکنم.شما؟امرتون؟

-من  ممدم.دوست محسن.....راستش من بعد از اینکه خبردار شدم محسن تصادف کرده و خیلی حالش بده روم نشد بیام اونجا چون خانواده ی محسن زیاد از من خوششون نمیاد...از یه طرفم دلم نیومد به این بنده خدا خبر ندم ...نه...یعنی...

-به کی؟

-ببینید محسن یه دوستی داره که اسمش تاراس!فکرکنم تا الان باید اومده باشه اونجا؟!

-بله ولی...

-خلاصه اینکه من گفتم این بنده خدام بدونه بهتره!آخه خیلی دوسش داره....

(یهو صدای اطلاعات بیمارستان از اونور خط میاد)

ببخشید دیگه مزاحم نمیشم...

-شما الان توی بیمارستان هستید؟

-....اگه کاری ندارید ...با اجازه...

-اصلا شماره منو از کجا اوردید؟

-خداحافظ.....

-الو....الو...

ناصر با چهره ای متعجب و نگران به سمت رضا میره...

-کی بود؟

-هیشکی!

-یعنی چی هیشکی!دو ساعت حرف زدید فقط...

-نه..یعنی...رضای یکی از دوستای محسن بود گفت این یارو دختره دوست محسنه....

-این؟!

-آره منم کف کردم!

-چرا به تو زنگ زد؟

-نمیدونم ولی...

-اصلا شماره تورو از کجا گیر اورده بود؟!

-نمیدونم...ازش پرسیدم هول کرد خداحافظی کرد...قطع کرد!!به مرجان اینا خودشو معرفی کرده؟

-نه!فقط سلام کرد و رفت پشت در اتاق وایساد محسنو نگاه کرد!!

ناصر به سمت مرجان میره تا دخترو معرفی کنه که......آقا بیژن سر میرسه.....!!!

-سلام به همگی......

                                                                       ادامه دارد.........

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

قسمت نهم

مرجان در حالیکه با ناباوری به صورت رنگ پریده و بی روحِ محسن خیره شده بود، آروم آروم به سمت تخت رفت. برای اینکه بتونه روی لبه تخت بشینه، مجبور شد صندلی رو جابجا کنه که یهو یادِ حرف های دیروز صبح خودش افتاد:

« محسن، دِپاشو دیگه. واسه من سرشو میکنه زیر پتو. تو که نمی خوای پاشی، مگه مرض داری میگی صدام کن ؟به درک. انقدر اون زیر بمو... آ ا ا اخ محسن. بمیری محسن. صد بار گفتم این صندلیه لعنتی رو از سر راه بردار... »

اشک به پهنای صورتش جاری شد ...

صورتش رو چسبوند به صورتِ محسن و بیصدا اشک ریخت. ریشِ محسن پوستِ گونه ش رو اذیت می کرد، ولی از اینکه هنوز محسن می تونست حتی در این حالت و روی تختِ بیمارستان هم اون رو اذیت کنه، حس خوشایندی بهش دست داده بود... زیر گوشِ محسن زمزمه کرد: «چقدر ریش بهت میاد محسن، وقتی خوب شدی دیگه هیچوقت ریشت رو نزن» و دوباره زد زیرِ گریه.

صدایِ بوق های منقطع هشت ونتیلاتور بنت (BENNET)، که جونِ هرکدوم از مریض هایِ بخش به یکی از اونا وابسته س، تنها صدایی بود که تویِ بخشِ آی_سی_یو به گوش می رسید و این بیشتر عصبیش می کرد. پرستار که دخترِ مهربون و کم سن و سالی به نظر میومد، بهش نزدیک شد و با لحنی توام با همدردی ازش خواست که بخش رو ترک کنه و در حالیکه بهش اطمینان می داد که تمام کادر بیمارستان نهایتِ تلاششون رو برای نجاتِ محسن می کنن، ازش  خواست که همه چیز رو به مشیتِ الهی واگذار کنه...

مرجان به محض اینکه از بخش خارج شد، رضا رو در انتهای راهرو دید. و بعد هم ناصر رو که سعی داشت پشتِ هیکلِ تپل رضا قایم بشه تا با مرجان چشم تو چشم نشه.

مرجان به طرف دستشویی رفت تا صورتش رو بشوره... شیرِ آبِ سرد رو باز کرد، مشتش رو پر کرد و به صورتش پاشید. آبی که روی آینه پاشیده شد، دوباره اون رو به گذشته برد:

یاد لکه هایی افتاد که روی آینه خونه می دید و سر اونا همیشه با محسن دعوا داشت...لکه هایی که وقتی محسن با آب پاش موهاش رو خیس می کرد روی آینه جا خوش می کردن...

دوباره بغض راه گلوش رو بست...

صورتش رو که شست، برگشت توی راهرو و روی نزدیک ترین نیمکت به در ورودی آی_سی_یو نشست. چشم های نیمه بازش رو به نبضِ ساعت دیجیتالی که به کندی روی دست دیوار روبرو می زد دوخت. فقط خدا می دونست که توی دلش چه آشوبی بپاست و از فکرش چی می گذره...

محسن و رضا هم، ساکت و بهت زده از پشتِ شیشه آی_سی_یو کوچکترین حرکت های احتمالی دست و صورتِ محسن رو زیر نظر داشتن و توی ذهنشون خاطرات گذشته رو مرور می کردن که بی مقدمه ناصر رو کرد به رضا و طوری که با لب خونی بشه متوجه حرفاش شد پرسید:

« رضا ! به نظرت الان وقت مناسبیه که با مرجان...»

چشم غره رضا به ناصر فهموند که نباید جمله ش رو ادامه بده. و بعد هم با لحنی که عصبانیت توش موج می زد، اضافه کرد:

« خودت چی فک می کنی آی- کیو!!؟؟؟ بابات و محسن هرکدوم روی یکی از تخت های این بیمارستان خراب شده خوابیدن و معلوم نیست چه بلایی قراره سرشون بیاد و اون وقت توی لعنتی به فکر...لا اله الا الله...؟ حالا دیدی حق با منه که می گم تو عاشق نیستی، تو فقط یه خودخواه...»

اینبار صدای ویبره موبایل ناصر بود که حرف رضا رو ناتموم گذاشت.

ناصر به سرعت گوشی رو از جیبِ شلوارش در آورد و به صفحه ش نگاه کرد...یه شماره ناشناس از خطِ ایرانسل بود!! گوشی رو به سمت گوشش بالا برد ولی قبل از اینکه دکمه Answer  رو فشار بده، صدای ظریف و لرزانی که از پشت سر به آرومی سلام کرد دستش رو روی هوا خشک کرد!

هردو سرشون رو به طرفِ در چرخوندن، دختری رو در آستانه در ورودی راهرو دیدن که کفش های کتونی سفیدی به پا کرده و شلوارِ مخمل کبریتی قهوه ای و مانتویِ کرم رنگی هم به تن داشت و صورتش درست مثل ماه که پشتِ ابرها مونده باشه، پشتِ سبدِ گلِ بزرگی مخفی شده بود.

حالا دیگه ویبراتورِ موبایل از نفس افتاده و نفس توی سینه ها حبس شده بود...

برای چند لحظه همه مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردن تا اینکه بالاخره مرجان - که از شدت ضعف نمی تونست از جاش بلند شه - با صدایی بغض آلود - ولی آمرانه و کنایه آمیز - خطاب به ناصر گفت: ببخشید آقای سرابندی، ممکنه لطفاً اون سبدِ گل رو از دست خانوم بگیرین!!؟؟؟

ناصر که انگار از خواب بیدارش کرده باشن گفت: « بله! حتماً مرجا... حتماً خانوم حیدری...» و بدون توجه به شماره ناشناسی که برای دومین بار تن موبایلش رو به لرزه انداخته بود، به سمت دختر تازه وارد حرکت کرد...

 

 

                                                                                                          ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: امید یگانه
دیدگاه شما()

قسمت هشتم

«اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء،اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا. . . »

« حنانه جان خودتو خسته نکن . برو خونه ،  من اینجا میمونم . اگه خدا بخواد همه چیز درست میشه . »

 « . . . دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء . .  . »

« اینجا موندنت که کمکی نمی کنه . فقط خودتو بیشتر اذیت می کنی . پشو برو خونه . »

« . . . ،  ،  اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشـ . . . »

« امشب کاری نمی شه کرد. دکتر گفت ایشالا فردا صبح ، اول وقت ، عملش می کنن . برو یه استراحتی کن . »

« . . . اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ، اَمَّن یُجیبُ المـ . . . »

« مرجانم حالش خوب نبودا .بی بی دست تنها ست . اونجا بیشتر می تونی کمک کنی »

« . . . یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیبُ . . . »

« واسه خودت می گم . آخه عزیزم ، اینطوری خودتو داری داغون می کنی . ایشالا همه چیز درست می شه .

حرف گوش کن.تو بری خونه ، فکر منم از بابتت راحت می شه . به خدا منم نگرانم . نگران تو ، مرجان ، محـ . . . »

« . . . اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعا . . . »

« آخه چرا انقدر لجبازی می کنی ؟! داروهاش که تهیه شده ، بنده ی خدا آقای سرا بندیم با اون وضعیت

قلب و ریه هاشون لطف کردن و خون دادن . اصلاٌ برو خونه ذکر بگو . اینجا ، اونم اینطوری . . .»

« . . . فُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیبُ المُضـ . . . »

«  خسته شدم . تو اذیت نکن دیگه . خانومم ، حد اقل پاشو رو صندلی بشین . کمر درد میگیریا ! »

« . . . اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوء ،  اَمَّن یُجیـ . . . »

***

 

شب سختی بود . برای همه . حنانه ، آقا مرتضی ، مرجان ، بی بی ، آقا جون و دایی که حالا اونا هم خبر دار شده بودن و تمام آدم های درگیر ماجرا . ناصر هم نگران بود . شاید بیشتر به خاطر مرجان !!

دکتر از اتاق عمل بیرون اومد . صدای قلب حنانه به وضوح شنیده می شد . انگار وسط راهرو می تپید . آقا مرتضی ملتمسانه به دکتر نگاه می کرد . دکتر مکثی کرد ، سری تکون داد و با آرامش بخش ترین شیوه ای که می تونست گفت : « الان میارنش . می تونید ببینیدش . هر کاری می شد کردیم . راستش نمی دونم چطور باید بهتون بگم . » کمی من من کرد و ادامه داد : « در این وضعیت ، بیشتر از این نمی شه کاری کرد . متاسفانه  فقط با دستگاه ز نده ست . مرگ مغزی شده ! خدا بهتون صبر بده ! » . . .

                                                                                                                                           ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: . . .
دیدگاه شما()

قسمت هفتم

نور،سایه،توقف ،حرکت،نور ،سایه،نور،سایه...توقف.

در ماشین باز میشه،هوای گرم بیرون به صورتش حمله میکنه...صدای واق واق زن همسایه و سگش با هم به گوش می رسه،بی بی پله ها رو هرجوری هست دوتا یکی پایین میاد وخودش رو به مرجان که نیمه جون روی دستای مریم سواره می رسونه،دوتایی مرجان رو تا تخت همراهی میکنن،داروهای خواب آور ومسکن رو مرجان تاثیر گذاشته،چشماش تصویری مبهم از بی بی رو میبینه "بی بی ،دیدی خدا قهرش گرفت،دیدی بی بی،من که شب ها  هم به زو ر خوابم میبرد،حالا که باید بیدار باشم وپیش محسن،دارم میخوابم،یادته بی بی ،وقتی گفتم شب ها خوابم نمی بره،گفتی سر ت رو بکن زیر پتو ،یه صلوات بفرست ، خوابت میبره،یادته محسن همون موقع هوار کشید:برای اینکه خوابت سنگین تر بشه دومیش رو بلندتر بفرست، یادته بی بی ،حالا بگو چی کار کنم که بیدار بمونم ،بگو بی بی ،بگو..." مرجان می گفت اما لبهایش نای بیان کردن نداشت، مرجان گفت و گفت ،تا چشمهای نیمه بازش که به بی بی خیره شده بود ،آرام بسته شد.

** *

-          چیه تو فکری آقا ناصر؟

-           رضا !  آقای یوسفی یادته ؟معلم عربیمون بود؟

-          آره سال سوم یادش بخیر،چه دورانی بود.

-          یادته یه روز یه جمله ای گفت؟

-          چه جمله ای؟

-          من عشق وکتم وعف ومات ،مات شهیدا.

-          نه یادم نیست !حالا یعنی چی؟

-          یعنی هرکس عاشق بشه و کتمان کنه و عفت پیشه کنه ودر این حال بمیره ،شهید مرده.

-          خوب منظور؟

-          هیچی!

-          ببین ناصر،رک بهت بگم توعاشق نیستی ،خود خواهی ،عاشق معشوق رو برای خودش نمیخواد ،این خود خواهیه،عاشق معشوق رو به خاطر معشوق میخواد،الان اون ،مثل اسفند رو آتیشه اون وقت تو به فکر اینی که...                                                                           

"آمیتیراتا ..فورلینیشتا...آممیتیریلکوتا.. یله ..آ دو کتابوی..سوپر هیتو ل وری..."

-          خوب جواب بده اون وا مونده رو

"الو ،سلام با با ،خوبی؟کجایین شما؟ اونجا نمی تونن عمل کنن؟بیمارستان صاحب الزمان! همونکه خیابان  ولیعصره؟از فامیلهای مامان اون جا کار میکنن!؟ باید اون جا عمل شید،دارین می رین اون جا؟ باشه منم میام پیشتون،فعلا خداحافظ"

-          کی بود؟

-          بابام اینا ! دارن میان اینجا

-          این جا ؟برای چی؟ بابا ، مامانت ،پدر مادر مرجا ن رو قبلا دیدن!آره؟چی کار میخواهی بکنی؟

-          نمی دونم ...

                                                                  ***

-          بشین دخترم،بشین یه چایی برا ت بریزم

-          نه ممنون ،مزاحم نمی شم ،دیگه باید برم

-          چه مزاحمتی ،منم تنهایی دق می کنم تو هم که دیگه امروز به درس و دانشگاهت نمیرسی.

مریم به در و دیوار خونه نگاهی می کنه و چشمش روی یک قاب عکس خیره می مونه،عکسی که هیچ وقت آن را ندیده بود.

"احمده ،پسر بزرگم ،نمی دونم بعد از پر پر شدن اون ،حنانه و مر تضی طاقت رفتن گل پسرشونم  دارن یا نه! حنانه احمد رو خیلی دوست داشت ،خیلی به هم وابسته بودن ،مرتضی هم که رفیق جون جونی احمد بود. اصلا یه جورایی خود احمد مرتضی رو برای حنانه خواستگاری کرد،احمد انگار می دونست رفتنیه،  می دونست که حنانه یک همراه می خواد ، یک مونس. احمد ومرتضی همیشه با هم بودن  تو همه عملیاتا،تا یه روز ،مر تضی اومد ،این بار تنها،بدون احمد،با یک ترکش."

                                                                 ***

-          آقای حیدری،سلام علیکم ، اگه لطف کنین چند تا سوال ازتون داشتم

-          نه جناب سروان ،این منم که سوال دارم ، به ما گفتن موتور بهش زده... راسته؟

-          تا جایی که ما فهمیدیم ،محسن خیز بر میداره تا بچه ای رو که با یه ماشین در حال تصادف بوده بگیره، تعادلش رو از دست میده و به موتوری که خلاف میاد بر خورد می کنه و... 

سلام،آقا مرتضی،شما اینجا چی کار میکنید؟خدا بد نده؟

"سلام حاجی سرابندی ، خدا که برای بنده هاش بد نمی آره،یا کاری کردیم که مستوجب غضب خدا شدیم،که غضبش از روی رحمته،یا امتحانه که اونم برای اهلش رحمته،دعا کن حاجی ،دعا کن که ما هم اهلش باشیم"

مرتضی وقتی این جمله را میگفت ناخودآگاه به سمت حنانه چرخید که کنج دیوار کز کرده بود  و چادرش را مثل رو بنده ، روی صورتش گرفته بود و دعا میکرد ،دعا میکرد پسرش از کما بیرون بیاد...

 

                                                                                    ادامه دارد... 

 

 

׀ +׀ نویسنده: فاسق
دیدگاه شما()

قسمت ششم

ناصر هاج و واج مونده بود چیکار کنه
رضا دستش رو کشید و گفت چته بدو بیا تا نرفتن ببینیم کدوم بیمارستان می رن
ناصر دنبالش رفت اما یه هو ایستاد
- پس بابام اینا ؟
- مگه نمی گی اونا می خوان برن ؟
- خب آره اما نمی خواستم بذارم برن
- حالا بیا بریم دنبال اینا
- تو برو دنبال مرجان منم می رم یه سر بیمارستان پیش بابام اینا بعدش بهت زنگ می زنم از اون جا
- تنهایی برم ؟
- اه رضا برو دیگه رفتن
- باشه اما
ناصر هلش داد به طرف جلو و خودش هم سریع یه تاکسی گرفت که بره بیمارستان
10 دقیقه نشده گوشی اش زنگ خورد رضا بود
- چته نرفته زنگ می زنی ؟
- رسیدیم بیمارستان
- خب ؟
- حالا چیکار کنم ؟
- یعنی چی چیکار کنم ؟ یه کاری بکن دیگه تو چشم باش بدونن اومدی بهشون هم بگو چرا من نتونستم بیام
- مرجان که همه اش داره گریه می کنه اصلا نه منو می بینه نه حرفی می فهمه
- به مریم بگو خودش به اون میگه
- باشه
- حال برادرش چطوره ؟
- فعلا که نمی ذارن کسی بره پیشش انگار حالش خیلی بده
- کسی از خانواده مرجان اونجا هست ؟
- نه هنوز نرسیدن
- یعنی مرجان تنهاست ؟
- تنها که نه با مریم
- من الان میام اونجا
- مگه نمی ری بیمارستان پیش بابات اینا ؟
- نه دیگه برمیگردم اونجا ،‌ اسم بیمارستان چی بود ؟
- صاحب الزمان همون که تو خیابون ولیعصره
- اومدم
وقتی ناصر به بیمارستان رسید رضا رو دید که با کلافگی داره قدم می زنه با چشاش دنبال مرجان و مریم بود که نبودن
- کجان ؟
- حال مرجان بد شد بردنش تو ، الان زیر سرمه
- چرا ؟ تو این جا پس چه غلطی می کردی ؟
- یعنی چی ؟ به من چه انقدر گریه زاری کرد از حال رفت بعدش هم بردنش تو اتاق
من چیکار باید می کردم ؟ خیلی ازش خوشم می اد بزغاله
- باشه اق رضا به وقت تو هم می رسیم
به طرف میز پرستاری رفت و جویای حال محسن و مرجان شد
مرجان ضعف کرده بود و فشارش افتاده بود با یه سرم حالش خوب می شد حال محسن خوب نبود هنوز خانواده اش نیومده بودن پرستار لیستی از وسایل و داروهای مورد نیاز رو به ناصر داد که براش تهیه کنه و تاکید کرد که محسن علاوه بر اینا نیاز فوری به خون A منفی داره که هرچه زودتر باید تهیه بشه ...

 

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت پنجم

 

مریم که خیلی تلاش می‌کرد جلوی خنده‌اش رو بگیره صورتش رو نزدیک گوش مرجان برد و گفت:" گوشای تپل رو ببین، رنگ لبو پخته شده!" مرجان چشم غره‌ای رفت و گفت:"عزیزم نیشتو ببند... ببینه پرتمون می کنه بیرون..." استاد رو به بچه‌ها کرد و گفت:"به جای اینکه مثل میرزا بنویسا سرتون رو انداختین پایین و هی می‌نویسین، کمی هم به تخته توجه کنید. بعدا هم می‌تونین بنویسین."

"ببین اگه تو فکر اینیکه از مرجان جزوه بگیری، خودت خوب میدونی که اون جزوه بده نیست. چرا بچه بازی در میاری!؟ خب خودت نمیخوای بنویسی خودکار رو بده تا من بنویسم."

"اولاً که اون دفعه فرق داشت، مال جلسه قبل بود گفت نیوردم. مال امروز رو که دیگه نمیتونه بپیچونه. در ثانی هی میگم نره! هی میگی بدوش! بیا این کیف، اینم تو... اگه خودکار دیدی اصلاً مال خودت..."   

"شما دو تا، عقب کلاس اگه سوالی هست بفرمایین!؟ آقای سرابندی مشکلی پیش اومده؟"

"نه استاد داشتم نمودار رو توضیح میدادم"

" اگه می‌خواید مسائل درسی رو توضیح بدید بفرمایید روی سن تا همه مستفیض بشیم!!! منبعد هر کس سوال داره از من بپرسه. آقای کریمی کجا رو متوجه نشدین؟"

رضا که کاملا سرخ شده بود با صدای خفه‌ای جواب داد: "نه استاد مشکلی نیس، حل شد."

ساعتی بعد استاد در حالی که کاغذهای روی میز رو داخل کیف می‌گذاشت گفت: "برای امروز کافیه. جلسه‌ی بعد تمارین رو تحویل میدین... هر کسی که ننوشته بود لازم نیست بیاد سر کلاس... بعد از خودم هم کسی رو سر کلاس راه... آقای سرابندی راه...؟"

در حالی که حواسش به مرجان بود و با یک دست زیپ کیفش رو می‌کشید و با دست دیگه موهاش رو مرتب می‌کرد گفت:"راه حل استاد؟!" همه زدند زیر خنده و استاد در حالی که سرش رو تکان می‌داد از کلاس خارج شد.

" راه حل و تمرین بخوره تو سرت... داشت میگفت هر کی دیر بیاد راش نمیدم!!! آخرِ ترم چه حالی بهمون بده! امروز سه بار ضایع کردیم... "

تا به خودش اومد مرغ از کلاس پریده بود. هنگامی که با عجله به سمت در می‌رفت دستش به کیف روی میز جلویی خورد و کیف افتاد. اما توجهی نکرد و سریع از کلاس خارج شد. دو طرف سالن رو نگاه کرد اما نبودند. پس، از پله‌ها به سرعت پایین رفت. رضا که امروز برای سومین بار سرخ شده بود در حالی که خاک روی کیف رو پاک می‌کرد گفت:" ببخشین حواسش نبود . . . انگار آموزش براش مشکلی پیش اومده به خاطر همین عجله داشت تا مسئول آموزش نرفتن ناهار، بره به کاراش برسه."

"خواهش میکنم... آقای کریمی شما زحمت نکشین بدین خودم پاک میکنم."

یکی از دخترها نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و گفت:" ندا سریع کیفت رو پاک کن بریم بوفه، صبونه بخوریم. می ترسم ببنده برن ناهار!!! اونوقت من تا سه ساعت دیگه که بخوایم ناهار بخوریم، تلف می شم. می افتم رو دستتون!" رضا که داشت از خجالت آب می شد، موقع خداحافظی چشماش به چشمای ندا افتاد، ناگهان احساس کرد دستش داره می لرزه... نگاشو از چشمان ندا به دستش دوخت، دید اسم ناصر روی گوشیش افتاده.

"پس کدوم گوری موندی!؟"

"دارم از کلاس میام بیرون. تو الان کجایی؟"

"توی محوطه، روبه‌رو فواره‌ها، گمشون کردم."

وقتی به هم رسیدند، ناصر با نگرانی گفت: "مامانم از بیمارستان زنگ زد. دکتر تشخیص داده هر چه سریع تر بابام باید عمل بشه.  گفتن فردا شب بخوابونیمش بیمارستان. حالا هم می خوان برگردن اراک." رضا با تعجب پرسید: "مگه ساعت چن راه افتادن!؟" ناصر جواب داد:" مثل اینکه چهار و نیم." رضا عرقِ روی صورتش رو با دستمال پاک کرد و گفت:"ببینم مگه نگفتی با هم آشتی کردن؟ پس چرا شب نمیرن خونه‌ی عموت !؟ آخه چه کاریه با این حال پدرت امروز برن فردا باز بخوان برگردن!؟" ناصر با تمسخر جواب داد:"آشتی!؟ این زبون عمو بیژن ما مگه میذاره!؟ یه هفته نشده بازم دعواشون شد. این هفته‌ای یه شب رو که میرم خونشون، بابام خبر نداره و الا شاکی میشه! میگه نون سفره‌ی بیژن خوردن نداره! کلی آه و نفرین مردم پشتشه. "

رضا که به پشت سر ناصر خیره شده بود، گفت:" دارن می دوئن سمت ما!" تا خواست برگرده ناگهان دید گریه کنان در حالی که داره با تلفن صحبت می کنه از کنارش رد شد. مریم که نفسش بند اومده بود تا ناصر رو دید بی اختیار ایستاد... ناصر که گیج شده بود، دستپاچه ازش پرسید:" مشکلی پیش اومده!؟ چرا داره گریه می کنه!؟" نفس نفس زنان جواب داد:" یه موتوری زده به محسن... بردنش بیمارستان" تا آب دهنش رو قوت داد و خواست چیزی بگه، مریم دوباره به دنبال مرجان دویید سمت پارکینگ...

                                                                                                                     ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: فرید آزمون
دیدگاه شما()

قسمت چهارم

ای خاک بر اون سرت.....کرگدن!بیا.آقا تشریف بردن سر کلاس.پاک آبرمونو جلوی مرجان خانم بردی.آره دیگه!پنج دقیقه دیر کرد که داریم,بماند!چشمامون که پف کرده است,بماند....پیش خودش هزارتا فکر و خیال میکنه دیگه.اخلاق گندشو که دیدی!صد تا نسبت ناروا میبنده به ریشمون!حالا میگه دیشب مجلس فسق و فجور بودن!دیر تشریف اوردن سر کلاس.چه میدونه گیر آقای ووپی بودم.

هوی....!ناصر خان.هوای حرف زدنتو داشته باشا.اصلن به جهنم.حوصله این بزغاله رو ندارم.هر چی دیرتر برسم ,بهتر.اصلا من سر کلاس نمیام.خودت برو تو.......

خوبه.دیگه انقدر ناز و ادا نیا.وای!مامانم اینا!آقا رضا برخورده بهشون!بازقلعه ,با هیچ کس شوخی موخی نداره ها!سه جلسه غیبت مساویست با حذف درس!من که رفتم.

ناصر چند ضربه به در کلاس زد و دو تایی با هم وارد کلاس شدند.قدم اولی رو که به طرف صندلی ها برداشتند.استاد متوقفشون کرد!

نیشخندی زد و ..به به آقایون!خوش اومدین.منت گذاشتین.خبر میکردین یه آژانس میفرستادیم دنبالتون!سحر خیز شدین.

ناصر زیر چشمی مرجان رو می پایید,که دست به سینه نشسته بود و به استاد نگاه میکرد.حیف که مرجان خانم اینجاست,وگرنه میزدم فکشو میاوردم پایین.

چیزی گفتین آقای سرابندی؟!بلندتر بگین ما هم بشنویم ,از بیاناتتون مستفیض بشیم.بفرمایین !

استاد بازقلعه دستش رو زد زیر چانه اش و نگاهش رو میخ کرد توی چشمهای ناصر!نیشخندی زد و ادامه داد:

منبعد اگر کسی بعد از من رسید,خواهش میکنم خودش از همون راهی که اومده برگرده و بره.لازم نیست بیاد سر کلاس.این دفعه آخریه که تذکر میدم.بفرمایید آقایون.ردیف اخر خالیه .

رضا که از زور خجالت سرخ شده بود.ناصر هم که کارد میزدی خونش در نمی آمد.

اخه بگو به تو چه!من میرم ردیف یکی مونده به آخر!ببینم چه غلطی میکنی!اه.این مرجان هم که همیشه عین این شاگرد اولا میره میشینه ردیف اول,بغل دست اون کامیار ورپریده.بیا یه خورده عقب تر,دو کلمه با هم اختلاط علمی کنیم!حالا باید تا آخر کلاس صبر کنم و ضایع ضایع بعد از کلاس برم سراغش!.........................

 

                                                                                                ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت سوم

الو سلام.... ا .... مگه ساعت چنده؟!...ای وای....اومدیم....اومدیم! رضا...رضا جون پاشو .....پا شو خره ساعت هفت ونیمه...

-چته بابا!؟! جون من بذار 5دقیقه دیگه میام...جون ناصر..

ا پاشو ببینم...همه بچه ها رفتنا...میگی بشین تا بوق سگ فوتبال ببینیم همینه دیگه!

-ناصر امروز کلاس نداریم که؟!چند شنبه اس؟

چهارشنبه اس...مگه اون هفته نرفتیم چندتا واحد اضافه برداشتیم که با مرجان اینا تو یه کلاس بیفتیم؟! پاشو.... ای بابا چقدر به هم ریخته اس اینجا...این بچه هام که میخوان برن دانشگاه فکر نمیکنن یه برگشتنی هم هست!میپاشن و میریزن و میرن!

رضا ول کن اون رختخوابارو..... بیا آماده شو....دیره!اونارو برگشتنی درست میکنیم!

-من یه دوش بگیرم؟!

من میگم دیره تو میگی.......! استغفر الله! بلند شو تا با کمربند سیات نکردم!

-باشه حالا...باشه..اومدم...چیزی نخوریم؟!

ای کوفت بخوری! بیا اونجا یه چیزی گیر میاریم میریزیم تو اون خندقت!! بی صاحاب پرم نمیشه به این سادگیا!

-بگو ماشالله...

ببین میریم اونجا باز مث پریروز جلو مرجان اینا آبروریزی نکنیا!منو نگاه کن...نکنیا!!! رضا میکشمت اگه باز سوتی بدی!گفته باشم!

-اوکی.حله.دارمت...من آمادم بریم!فقط ناصرجون من هرچی گشتم نمیدونم این خودکارم کجاست!!

گمشو.....بیا من بهت میدم آقای ووپی!

-راستی ناصر یادم رفت بگم...دیروز مامانت زنگ زد گفت به ناصر بگو قراره فردا یعنی امروز بیایم تهران واسه دکتر بابات...شرمنده الان یادم افتاد دیگه!

تو الان باید بگی؟!! .....ای وای....حالا چکار کنم؟! پس چرا به خودم زنگ نزدن؟!

-گفت خاموش بودی همش....

همین؟؟

-همین...

شیطونه میگه بزنم....فعلا زودباش بریم الان استاد رامون نمیده...بدو...

                                                                                                ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

قسمت دوم

اَه نمی ذاره یک ذره بخوابیم . در رو  مثل خر می بنده . بلا نسبته خر البته ! بهش می گم من می خوام ساعت 9 کلاس باشم ساعت 8 ئه منو بیدار می کنه . فکر کرده همه مثل خودشن . یا قمر بنی هاشم ! اینجا چرا این طوریه ؟ چقدر بهم ریخته اس . مامان ... مامان ... هنوز خوابی ؟ پس چی شد این صبحونه ما . اگه الان بابا بود دعوام می کرد که دیگه بزرگ شدی و خجالت بکش و ... مرجانم دوباره شروع می کرد به قر زدن و ایراد گرفتن و پند و اندرز دادن . مخه آدم رو می جوئه انقد حرف می زنه . راه می ره قر قر می کنه . از ترک دیوارم ایراد می گیره . پاش می خوره به یک جا به من فحش می ده . عروس بلد نیس راه بره می گه زمین کجه ! به جان خودم نباشه به جان مادرم تو تنهایی از خودشم ایراد می گیره . وا مرجان این جا چرا اینطوریه ، وا مرجان اون جا چرا اینطوریه ؟! بعد واسه خودشم حرف می زنه و خودش رو هم نصیحت می کنه ! فکر می کنه چون 5 سال ازم بزرگتره دیگه کلی بیشتر از من می فهمه . این مامان بابائه هم لوسش می کنن . این بلوز آبیه من کوش ؟ جورابامم که همش سوراخه . هواکش داره ! آخ چه کیفی داره وقتی مرجان سر جورابای سوراخ من حرص خوره ! یادم باشه حتما یک سر پیش ممدم برم . یک دو سه تا فیلم توپم ازش بگیرم . این بسته رو کجا گذاشتم ... ؟! آهان ایناهاش . ببرم بدم دستش . یکی اینجا پیداش کنه شر می شه . مخصوصا که این مرجانم عادت داره همه جا سرک بکشه ! این آینه رو هنوز کسی پاک نکرده ؟ داشتم با آب پاش موهام رو خیس می کردم اینطوری شد ! این جوش چیه وسط صورت من . لامسب چه ضایع اس ! بَه ، قیافه رو داشته باش . حاجیت خوده برد پیته . چقدر ریش به قیافه ام میاد ، دیگه نمی زنمش . "محسن ، تو هنوز نرفتی ؟! "  چرا مامان رفتم . "بیا بخور دلت ضعف نره " آخ قربونه اون دله مهربونت برم ، فقط خودتی که هوام رو داری . بازم الان سفارش می کنه که زود برگردم شب دایی اینا میان خونمون و مواظب باشم . "چشم !‌ ". آخ جون دایی . خیلی آدم باحالیه . وقتی باهاشی کلی می خندی . چتربازیه که سر و ته نداره ! فقط خدا کنه این مرجان دیر بیاد خونه چون همش میاد می زنه تو پر ما . خدا نکنه دایی یک شوخی بکنه صدای فیش و فوش و ایشش می ره رو هوا . ادب نداره که . یک خورده بهش رو می دادیم به دایی هم قر می زد . آخ آخ دیرم شد . باید تا ایستگاهم پیاده برم . این سگ پروین خانمم که ول کن نیس . آدم رو می بینه شروع می کنه پارس کردن و اون زبون دو متریش رو آویزون می کنه . دو کیلو و نیم هم تف ازش آویزونه . تنها حرف راستی که تا حالا از دهن مرجان در اومده همینه که این سگه رو ببند به درختی جایی . مکافاتی شده ها . تازه منو شناخته دمم تکون می ده ! تا پروین خانم نیس یک لگد جانانه نثارش می کنم و در می رم ! زوزه اش بلند شد . ها ها ! الان ١٠ دقیقه اس تو ایستگاه منتظر یک اتوبوسم . دیگه نمی رسم برم پیش ممد ،  اَه حیف شدا امشب با دایی می شستیم یک فیلمی می دیدیم . آخ ... پس بسته اش رو کی برسونم به دستش ؟! این اتوبوسه چرا نمی یاد ؟ وای خدا 5 دقیقه دیگه شروع می شه . این یارو هم اعصاب مصاب نداره رامون نمی ده . با تاکسی برم بهتره . حالا یک بار که 100 بار نمی شه . سد خندان . سد خندان . این چهارمین ماشینی بود که رد شد . پس اینا اگه سد خندان نمی رن کدوم گوری می رن ؟ ایول به مرامت ، واساد . " آقا ممنون ". جواب نمی ده . یارو قاطه قاطه ، دود سیگارشم باد می خوره مستقیم میاد تو صورت من . حالا شب مرجان میاد تو اتاقم بلوزم رو بو می کنه می ره به مامان میگه بیا تحویل بگیر گل پسرت سیگارم می کشه . همیشه وقتی می خواد زیر آبم رو بزنه بهم می گه گل پسر . حالا بیا و ثابت کن سیگار ماله ما نبوده . پیرمرده که عقب نشسته سر آلودگی هوا شروع می کنه فحش دادن به جد و آباد طرف . حالا کی ؟ خدا می دونه ! راننده هم داغ دلش تازه می شه و شروع می کنه . آره بابام ناراحتی قلبی داره تو آی سی یوئه . داداشم 28 سالشه بی کاره . زنم طلاق می خواد رفته دادگاه مهرش رو گذاشته اجرا و خودمم با لیسانس روان شناسی اومدم مسافرکشی . وای روانشناسی . الان اگه سوسن بود شروع می کرد ! یارو انقد از بدبختی هاش می گه که کم مونده همون جا گریه ام بگیره . جای آقا بیژن خالی ! هر وقت می خواد بگه من آدم شریفی هستم از بدبختی های مردم می گه و صورتش سرخ و سفید می شه و تو چشماشم آب می افته ، می خواد بگه که آره من خیلی دلم می سوزه برا مردم . دلم می گیره وقتی بدبختی هاشون رو می بینم . یکی نیس بگه اگه دزدایی مثل تو نبودن بدبختی مردمم کمتر بود . حالا خوبه همه ما می دونیم چی کارسا ! خیلی رو داره والا . ولی یک جورایی هم آدم زبلیه ! به نظر من دزدی هم جنم می خواد ! این اگه تو یک کاره درس حسابی بود نابغه ای می شد واسه خودش . بیچاره امکانات نداشت دزد شد ! اِاِآِاِ ... ! از آموزشگاه رد شدیم که ! " آقا ، آقا وایسا "...  پیرمرده ترسید ! "چه خبرته جوون و چرا ... " ، پیاده شدم . احتمالا الان داره به منم فحش می ده که آره جوونم جوونای قدیم و ... ! ساعت 9 و 10 دقیقه اس . خدا کنه رام بده . وگرنه بیچاره می شم .

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده:
دیدگاه شما()

قسمت اول

کیف پول ، موبایل ، کتاب ، محسن . محسن پاشو لنگ ظهر شد . مگه کلاس نداری ؟ عینک ، جزوه ، نه . نه اصلا جزوه ها رو نمی برم . می دونم دیگه . دوباره این پسرا می ریزن سرم که ببخشید ، جزوه فلانو دارین؟ جزوه بیسارو چطور؟می شه کپی بگیرم ؟مرگ ، ورم . کوفتم نمیدم دستتون . بتمرگین سر کلاس ، خودتون بنویسین . محسن ، دِپاشو دیگه. واسه من سرشو میکنه زیر پتو .تو که نمی خوای پاشی ، مگه مرض داری میگی صدام کن ؟به درک . انقدر اون زیر بمو. . . آ ا ا اخ محسن . بمیری محسن . صد بار گفتم این صندلیه لعنتی رو از سر راه بردار . اصلا من بمیرم از شرت خلاص شم . یه جوریم بمیرم که خون به جیگر شی . برم زیر ماشین تیکه تیکه شم . از کوه پرت شم پایین لت و پار شم . اصلا بدزدنم و انقدر شکنجم کنن تا تلف شم . حالا اگه بی بی اینجا بود ، همچین دو بار لای انگشتاشو گاز می گرفت و میگفت : « وا دختر . این چه حرفیه می زنی؟! خدا قهرش میگیره . » احتمالا مامانم از اون چشم غره ها می رفت و میگفت : « مرجان . دوباره شروع کردی ؟! » منم دوباره باید حدیث می خوندم براشون که گفتن اگه می خواین به رقت قلب برسین ، مرگ خودتونو تصور کنین. این وسط اون سوسن نفهمم پشت چشم نازک می کرد و میگفت : « وای مرجان جان ، این حرفا و کارت یکم مازوخیستیه ! زن دایی ، یه روانپزشک خوب میشناسم . شمارشو بدم ؟! » خوب شد این دختره دو واحد روانشناسی پاس کرد ! اصلا نخواستم . خرِ ما از کرّگی دم نداشت. همون خودت بمیری! اه این روسریم انقدر سُره که چادر روش نمی مونه . مامان. مامان تو اطاقی؟ الهی قربونت برم ، هنوز خوابی که ؟ هزار دفعه گفتم خودتو خسته نکن به خاطر این فک و فامیل از خدا بی خبر ! تا حرفم بزنی ، زود میگه : « اینهمه روی صله ارحام تاکیید شده .تازه پدر و مادرن.دوست دارن دخترشونو ببینن . » آخه صله رحم یه دفعه ، دو دفعه ، نه هفته ای ده دفعه ! اونم همش هوارشن سرِ ما ! تازه اگه فقط آقا جون و بی بی بودن که حرفی نبود . اصلا بیان دو ماه اینجا بمونن . قدمشون رو تخم چشای من . ایل و تبار راه میوفتن هر روز هر روز . سرشونو می زنی ، تهشونو می زنی ، اینجا پلاسن . عره و عوره و شمسی کوره ! هرکدومم دو سه تا توله دنبالشون ! آخه مادرِ من ، گفتن صله رحم ، ولی از اون طرفم گفتن که تو انتخاب همنشین دقت کنین . آخه اینا آدمن؟ اگه فک و فامیل درست و حسابی داشتیم که خوب بود . از راه می رسن ، اون دایی حسین ، با اون شیکم شکل بشکش ، لم میده رو مبل . دست می کشه به اون صورتش ، که انگار همین دو دقیقه پیش تیغ انداخته بهش و حال آدمو بهم می زنه وقتی می خوای روبوسی کنی ، می گه : « خب حنانه ، چه خبر ؟ » مرضو چه خبر ! یکی ندونه ، خیال می کنه یه ساله همدیگرو ندیدیم ! اون زن ایکبیریشم که از جاش جم نمی خوره. دم به دقیقه ام می گه : « حنانه جان ، بیا بشین . اومدیم شمارو ببینیم . » یکی نیست بگه آخه اگه مامان بیچاره من غذا درست نکنه ، با چی می خوای تحفه هاتو سیر کنی ؟! بعدم که مردا از در و دیوار و وزیر و وکیل و قیمت نفت و تورم و بدبخت بیچارگیه مردم صحبت می کنن ! یکیم پیدا نمی شه به این شوهر خاله شارلاتان ما بگه : « بیژن خان . پسر بابک خان ملّاک . شما برو به فکر دزدیات باش . به این کارا چی کار داری ! » زنا هم اینور ، یا پشت سر این و اون حرف می زنن و خبر می برن و میارن ، یا از لباسای جدید و مد و مدل مو و این چیزا حرف می زنن .حرف خوب خوبشون درباره هنرپیشه ها و خواننده هاست ! شنیدی فلانی شوهر کرده ؟ فلانی طلاق گرفته ! شنیدی فلانی زاییده؟! اون دفعه نیلو همچین گفت فلانی زاییده ، یکی نمی دونست ، فکر می کرد گاو مش حسن زاییده !وای وای .ببین چه به روزگار این آینه اوردن . دیروز تمیزش کرده بودما . میدونم کار اون آرش آتیش پاره است ! این خاله ما که بلد نیست خودشو جمع کنه ، می خواد بچه بزرگ کنه ؟! الهی قربونت برم بابا که اگه تو نبودی ، تا حالا صد بار سر به کوه و بیابون گذاشته بودم . ببینم امروز چی نوشتی برام . سلام دختر گلم . سلام بابای مهربونم .صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟ مامانت خسته بود ، صداش نکردم . امشب یکم دیرتر میام . برگشتنی یکم میوه بخر . چشم . مواظب خودتم باش . چشم. قربانت ، خداحافظ . خداحافظ . ایشالا صد سال دیگه هم ز نده باشی . اینم سوئیچ . وای خدا رحم کنه ! باز صدای پارس این سگه میاد . این پروین خانومم کشت مارو با این سگش . آخه پدرت خوب ، مادرت خوب ، سگ خریدنت چی بود؟! خودت به درک ! اصلا برو بلیسش ! ولی یکم به ما احترام می ذاشتی ، بد نبودا . آخه ما می خوایم بریم ، بیایم . تو این خونه نماز می خونیم خیر سرمون ! صد دفعه گفتیم تو حیاط ببندش . کو گوش شنوا ؟! وای دیرم شد . اون مریم بیچاره ام منتظره منه .

ادامه دارد . . .

׀ +׀ نویسنده: ابن یمین
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب