افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت سی و یکم

فرودگاه امام تنها جایی بود که شاید به خاطر دوری از گسلهای تهران کمتر صدمه دیده بود و هنوز پروازها برقرار بودند. بخصوص تو روزهای اول یکی ازتنها راه های ارتباطی برای امداد و نجات بود. اما حالا بعد از چند ماه چقدر همه چی عادی شده بود. و چقدر سفرهای خارجی بیشتر. انگار همه داشتن فرار می کردن . اون هم حالا که خیلی چیزا رو به راه شده بود . گرچه تهران دیگه اون شهر سابق نمی شد.

فرودگاه خیلی شلوغ بود همین شلوغی تنهایی اش رو بیشتر بهش نشون میداد. بعد از گفتن همه حرفاش به فهیمه ، فکر می کرد دیگه همه چی درست می شه و می تونه با ثمین از اینجا بره. اما کی فکرش رو می کرد که حتی ثانیه ها و ساعت ها می تونستن سرنوشت ساز باشن و تنها چند ساعت زودتر اگر دست از این تعلل برداشته بود سریع تر اقدام می کرد شاید حالا ثمین هم ... فهمیه خیلی سعی کرده بود ثمین رو پیدا کنه اما انگار حرفاهای اون شب ثمین از رو خستگی نبوده و واقعا به همه گذشته فکر کرده بود. اون دیگه دختر کم تجربه و ساده روزهای قبل زلزله نبود. حالا تصمیم درست تری داشت می گرفت. به فهیمه گفته بود که دیگه نمی تونه انقدر سرگردون و بی کس زندگی کنه در حالیکه هنوز خانواده ای داره. آشناها و اقوامی که هرچند قبلا با ترس بچه گانه ای ازشون دوری می کرده اما به هر حال خانواده اش هستن و می تونه در کنار اونها آرامش پیدا کنه. می خواست گذشته رو جبران کنه نه اینکه خراب ترش کنه. نمی خواست مثل آواره ها تو کرمانشاه زندگی کنه و ... و گفته بود که صبح می خواد بره اما فهیمه باور نکرده بود.

حالا سهند مونده بود یه دنیا خاطره از برگشتن به وطن و عاشق شدن و حالا دست خالی و تنها رفتن. وقتی اومد تهران همه جاهایی که فکر می کرد ممکنه ثمین رو پیدا کنه رفته بود اما در مورد خانواده اش و محله اشون هیچی نمی دونست. چطور می تونست در چنین شرایطی اونو پیدا کنه ؟!

توی فرودگاه بی هدف قدم می زد و فقط به انتظار رفتن بود. آدمها رو با دقت نگاه می کرد و آروز می کرد یک بار دیگه ثمین رو ببینه. لحظه آخر روی پله ها باز برگشت و عقب رو نگاه کرد. همش منتظر بود. گرچه، مسخره به نظر می رسید. ثمین که اصلا نمی دونست اون ....

کمربندش رو بست و چشماش رو هم. با خودش گفت همه چی یه خواب بوده فراموش کن.

 

***********

 

معمولا وقتی سر زمین کار می کرد، شعری رو که برای ریحانه گفته بود و ریحانه هم خیلی دوسش می داشت رو با خودش زمزمه می کرد. با وجود کاری که ریحانه باهاش کرده بود دلش از اون و خاطره ها ش خالی نمی شد.

مدتی که سرگردون ِ پیدا کردن اون تو تهران بود، پدر و ماردش فکر کرده بودن اون هم از قربانی های زلزله است. شوک و فشار عصبی اون روزا مادرش رو حسابی از پا در اورده بود . مدت زیادی هم تو درمانگاه ِ نزدیک خونه شون بستری بوده و بعد از اون هم به خاطر حمله های عصبی گاه و بی گاه پرستاری مدام بهش سر می زد. ولی حالا با وجود اینکه خیلی بهتر شده بود و نیازی به مراقبت پرستار نداشت انقدر به پرستارش عادت کرده بود و جای دختر نداشته اش دوسش می داشت که نمی خواست خوب بشه. و باز پرستار هر روز بهش سر می زد. یه جورایی پرستار عضوی از خانواده شده بود و خیلی وقتها با اصرار برای ناهار نگهش می داشت. گاهی حتی موقع رفتن ازش می خواست غذای ناصر و پدرش رو هم سر راه بهشون بده. در نتیجه پرستار بارها وقتی غذاشون روبرده بود، زمزمه های زیر لب ناصر رو پنهونی شنیده بود و شاید گوش کرده بود و براش عجیب بود که چطور اون که تا به حال نگاهش هم نکرده و همیشه سر به زیر و آروم فقط تشکر کرده و از کنارش رد شده ، چطور شده که انقدر دوستش داره و همیشه زیر لب اسم اش رو زمزمه می کنه. اون هم با این همه سوز !! چرا صلا به خودش نمی گفت؟ چرا کاری نمی کرد؟ ... رفتار ناصر خیلی براش عجیب بود ولی این رفت و آمد ها و دیدنش و از طرف دیگه تعریف های مادر ناصر از پسر مهندس اش، حسابی شیفته اش کرده بود و اینکه حس می کرد ناصر دوستش داره باعث می شد اون هم یه جورایی دوستش داشته باشه!

ریحانه دختر مهربون و دوست د اشتنی و فوق العاده زیبایی بود که همه کسایی که می شناختنش دوستش داشتند و توی اون شهر کوچیک ، یه خانوم پرستار خوشگل خواستگار هم کم نداشت. اما میون این همه آدم، دلش پیش کسی بود که نمی دونست چرا اسم اش رو همیشه زمزمه می کنه و ...

 

اون روز ناصر حالش خوب نبود. کار سخت و استراحت کم و غصه، از پا درش آورده بودن. توی رختخواب بود که صدای در اومد. مادرش صداش کرد ؛

- ناصر ! پاشو درو باز کن، ریحانه است! شنیدی؟! ریحانه اس.

ناصر از جاش پرید. یعنی چی ؟!؟!؟! ریحانه ؟!؟! اینجا ؟؟! انقدر تو خیال ریحانه غرق بود که اصلا احتمالی جز این نمی تونست بده. با سرعت رفت سمت در و تا در رو باز کرد گفت ریحانه تو اومدی ؟؟؟؟

- بله! ریحانه ام. شما خونه هستید؟ برای ملاقات مادرتون آمدم. مثل هر روز. نیستن؟!؟!

- ناصر خشک اش زده بود. نمی تونست نگاهش رو از ریحانه برداره. معصومیت ریحانه خودش رو در اون می دید . چشماش درست مثل ریحانه ...

دلش لرزید.

- ریحانه ......

******

 

از وقتی جواب آزمایش ها اومده بود، لبخند از چهره هیچ کس تو خونه نمی رفت. علی نه تنها از اینکه با پارسا باشه و اون رو بیرون ببره و ... ناراحت نبود بلکه همش قربون صدقه باباش می رفت و خوش بود. حس می کرد دیگه لازم نیست مرد خونه باشه. باباش هست می تونه هنوز بچگی کنه.

بازهم بلبل زبونی های زهرا همه رو به وجد اورده بود. سحر یادش رفته که پای خودش دیگه برنمی گرده. پارسا هنوز تغییر زیادی نکرده بود و درمان اش چند سالی  طول می کشید ولی انگار که خوب شده باشه دنبال کاراش بود و همش در تماس با همکارا که برگرده بیمارستان و ... مدام به همه می گفت "شاید نتونم اتاق عمل برم و خیلی کار کنم اما می تونم که یه مطب کوچیک بزنم و باز یه پزشک باشم." می گفت و از ته دل می خندید. ضایعه نخاعی اون قابل درمان بود البته نه به طور کامل ولی برای اون بهتر از این معنا نداشت.

 

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

قسمت سی ام

نامه تو دستش مچاله شده بود حتی بودنش تو دستش آزارش می داد کسی که می تونه این قدر راحت بدون هیچ خداحافظی و حرفی بذاره بره و حتی خبر هم نده .... نامه رو تو دستش ریز ریز کرد و روی سرش خالی کرد چقدر زندگی پوچ و بی ارزش بود آدم هایی که پابند حرف و اخلاق نبودن انتظار نداشت که ریحانه جلوی پدرش بایسته و بگه که نمی ره یا کاری بکنه فقط نباید این جوری می رفت حداقل می تونست بهش بگه که این جوری دربه درش نگرده که این جوری هر جسدی که روی زمین می بینه دلش نلرزه که شاید اون ... دلش واسه خودش سوخت اما قلبا خوشحال بود که ریحانه این جا نبوده و هیچ خطری هم تهدیدش نکرده بود براش آرزوی خوشبختی کرد با این که قلبش سوخته و بعد این دیگه به هیچ کسی فکر نمی کرد تصمیمش رو گرفت می رفت پیش پدر و مادرش تو شهرستان همون جا می موند کنار پدرش تو زمین هاشون کار می کرد و همراه و تکیه گاه اونا می شد دیگه جز اونا کسی نداشت نه به فکر ازدواج بود نه حتی می تونست مهر و محبت کسی رو تو دلش جا بده دلش مالامال از عشق ریحانه بود ریحانه ای که ...
اشک هاش رو مهار کرده  بود اما انگار بزرگترین سرمایه و هستی زندگی اش رو از دست داده بود اما تا خدا بود و نفس می کشید مجبور به زندگی بود به خاطر پدرش مادرش که کسی رو جز اون نداشتن باید محکم می موند . مهم نبود ریحانه چرا برای چی چه طوری رفته بود اون رفته بود و ناصر رو به حال خودش گذاشته بود ریحانه فقط شعار داده بود و ناصر به پای همه حرفهاش وایستاده بود و الان عشق ریحانه تو دلش می مونه اما دیگه به قول و وفای آدمها هیچ بهایی قائل نمی شه جلوی اولین ماشینی که از شهر خارج می شد رو گرفت و سوار شد نمی خواست دیگه یه لحظه هم تو تهران بمونه .

***


فرزانه و مریم در حالی که محمد کوچولو تو بغل مریم به خواب رفته بود با شور و اشتیاقی که قلب هاشون رو پر کرده بود کنار چادر مریم اینا رسیدن مریم برای فرزانه نگفته بود که مادرش تو چه حال و روزی هست یعنی فرصت نبود وقتی کنار چادر رسیدن و فرزانه سراسیمه وارد چادر شد تا خواهر شوهرش رو ببینه یادش افتاد که الان فرزانه با دیدن مادرش چه حالی می شه ...
وارد چادر شد مادرش تو بغل فرزانه داشت گریه می کرد مادرش .... مادرش واکنش نشون داده بود مریم مادر و زن دایی اش رو بغل کرد و هر سه در آغوش هم هق هق گریه شون با صدای محمد کوچولو که از خواب پریده بود در هم آمیخته بود ...

***

علی محدود شده بود پارسا مواظبش بود حتی مواقعی که بیرون بود یا پارسا به بهانه اینکه می خواد هواخوری بره و کسی باید همراهش بره و ویلچر رو هدایت کنه علی رو با خودش همراه می کرد سحر از توجه پارسا و حرف زدن زهرا همه غم هاش رو فراموش کرده بود به پارسا محبت می کرد و از اون حالت سردی داشت بیرون می اومد ...

***

چند مدتی بود که الینا حالش مساعد نبود سیامک  متوجه حال و روزش شده بود احتمال می داد که ... اما به خودش لعنت می فرستاد که چنین فکری می کنه خدا خدا می کرد که اشتباه بوده باشه وگرنه فاتحه خودش هم خونده بود الینا روز به روز حالش بدتر می شد دکترهای تهران تشخیص درستی نمی دادن یا چیزی نمی گفتن می گفتن باید بره یه شهر دیگه آزمایش بده تهران که آزمایشگاه نداشت . سیامک دیگه دور و بر الینا مثل قبل نمی پلکید ....

****

هر بار از فهیمه می پرسید ثمین کجاست جواب درستی نمی شنید هر بار فهیمه جواب سرسری می داد سهند خسته بود می خواست بره دیگه طاقت این جا بودن رو نداشت مجبور شد سفره دلش رو پیش فهیمه باز کنه شاید ثمین رو بهش می رسوند ....

ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت بیست و نهم

ناصر فکر کرد اشتباه دیده....غیر ممکن بود...از میز کنار دستش تنگ آب رو برداشت و روی سرش خالی کرد....با اینکارش همه ی نگاه ها متوجه اون شد...بقیه با چشمای هراسون نگاهش کردن....فکر می کردن با یه دیوونه مواجه شدن...قیافه ش با دیوانه ها هم تفاوتی نداشت...چشمای سرخ سرخ از بی خوابی....صورت استخوانی که بخاطر کمبود غذا ، عذاب و گریه جز پوست و استخوان هیچی باقی نمونده بود...ته ریشی که صورتش رو پوشونده بود و موهای ژولیده...اینقدر این مدت در به در دنبال ریحانه بود که اگه احمدرضا دوستش زنگ نزده بود شهرستان به خانواده ش خبر سلامتی ش رو بده، تا الان از بی اطلاعی براش مجلس ختم گرفته بودن...

افسانه نگاهی بهش انداخت...این روزا کم از این موارد ندیده بود...کسایی که دچار مشکل روحی شدید شده بودن...دوباره سرگرم نوشتن مشخصات افراد شد....یکی از آقایون که نشسته بود با چشمای غم بارش نگاش کرد...یه لحظه حس کرد باید غم خودش رو فراموش کنه و کمی باهاش گپ بزنه...شاید این جوون آروم تر شه... آروم به سمتش اومد و گفت:برادر بیا بیرون...شاید بهتر باشه یه کم حرف بزنیم...

ناصر دست مرد رو که روی دوشش گذاشته بود با اکراه عقب زد و گفت:به من دست نزنید....من حالم خوبه...فقط می خوام با افسانه خانوم حرف بزنم...

افسانه از شنیدن اسمش جا خورد....یعنی این فرد کی بود که اسم کوچیکش رو می دونست؟! سرش رو از روی دفتر بلند کرد و یه بار دیگه با دقت نگاش کرد...و توی دلش گفت:وای خدای من....این که ناصره!!!!چرا اینطوری شده؟!

براش باور کردنی نبود که بعد از گذشت این مدت یه فرد بتونه اینقدر تغییر کنه...اون که توی تهران کسی رو نداشت که الان عزادارش باشه...نکنه معتاد شده؟!

ناصر بی صبرانه گفت:افسانه خانوم....مگه نشنیدید؟! می خوام چند لحظه باهاتون حرف بزنم....

افسانه گیج و گنگ از جاش بلند شد...یعنی چه کارش داشت؟!

رو کرد به یکی دیگه از خانوما و گفت:خانوم فاتحی....بی زحمت کارمو چند دقیقه می سپرم دستتون...زود برمی گردم...

با هم از کانکس بیرون اومدن....این مدت هوا چقدر دلگیر بود...چقدر بوی خون و تعفن همه جا رو پر کرده بود...هوای دود گرفته ی تهران رو خیلی بیشتر از این حالتش دوست داشت....

ناصر این پا و اون پا کرد...نمی دونست چطوری بپرسه...همه ی قدرتش رو جمع کرد و گفت- منو می شناسید؟!

افسانه- سلام آقا ناصر...اول نشناختمتون....باورم نمی شد اینقدر تغییر کردین...چرا اینجا هستین؟! برنگشتین شهرستان؟! مگه کسی رو اینجا دارید؟!

ناصر- شاید یه روزی داشتم...منظورم ریحانه س...

افسانه با تعجب گفت- ریحانه رفت...همون صبح قبل از زلزله، پرواز داشت....من و سروش هم برای بدرقه ریحانه و مامان رفتیم فرودگاه...توی راه برگشت.....زلزله اومد....انگار این رفتنشون برای همه مون خیر داشت...آخه هیچ کدوم توی خونه هامون نبودیم...

فقط یه لحظه بغض گلوشو پر کرد و گفت-البته اگه داغ اقوام رو در نظر نگیرم...

سرش رو پایین انداخت و ادامه داد- راستش یه نامه داد به من...گفت شاید شما رو ببینم...خودش دوست نداشت بره...بابا به زور فرستادش...قرار شد یه مدت با مامان بمونن...با این وضعی که پیش اومده فکر کنم بعد از سامان گرفتن اوضاعه اینجا ، ما هم بریم...دیگه تهرون نمی شه زندگی کرد....

اشک توی چشماش حلقه زد.....از پر حرفی های افسانه خسته شده بود...یه لحظه بهش نگاه کرد و نفسش بند اومد...چقدر چشمای افسانه شبیه ریحانه بود...مخصوصا با اشکایی که آماده باریدن بود...نتونست هیچی بگه....سرش رو پایین انداخت...دیگه امیدی به برگشتن ریحانه نبود...ریحانه رفت...روی قولش پا گذاشت و اونو تنها گذاشت....

آروم از افسانه دور می شد که صداشو شنید- آقا ناصر صبر کنید...نامه ی ریحانه رو نمی خواید؟!

صبر کرد اما نگفت دیگه هیچی تو این دنیا براش مهم نیست...

******************

مریم ناخود آگاه از جاش بلند شد...با دیدن زن دایی ش که تازه وارد چادر شده بود، جا خورد....نفسش بالا نمی اومد....فرزانه هم یه لحظه میخکوب شد...

آخه توی لیستایی که جستجو کرده بود هیچ اسمی از مریم و مامانش ندیده بود...فکر کرده بود اونا هم جزو بی نام و نشان ها به خاک سپرده شدن...

صدای گریه ی محمد کوچولو مجال فکر کردن بهش نمی داد....خانوم صبوری فقط به این دو نفر چشم دوخته بود...نمی دونست چه اتفاقی افتاده...دست روی شونه های فرزانه گذاشت و گفت-دخترم چی شده؟!آشناس؟!

فرزانه با شنیدن حرفش، هق هق رو سر داد....همه ی وجودش غم شده بود.......همه ی وجودش درد بود....بالاخره یه سرپناه پیدا کرد....سرپناهی که بوی محمد رو می داد.....

روی زمین زانو زد....خانوم صبوری لیوانی آب برداشت و به دست فرزانه داد و گفت-الهی شکر.....دیدی یکی رو پیدا کردی آخر؟!

مریم به سمت زن دایی ش اومد...بغلش کرد و هق هق هر دو به آسمونا رفت.....

خانوم صبوری بچه رو که دیگه نای گریه کردن هم نداشت برداشت و از چادر بیرون برد....شاید خانوم ملکی می تونست یکم از شیرش رو به این بچه هم بده...فرزانه که اصلا حال خوبی نداشت....

******************

علی توی اتاقش روی تخت نشسته بود....ثانیه ها چقدر دیر می گذشتن...هنوز ده دقیقه به هشت مونده بود...باید یه جوری از خونه فرار می کرد....زهرا همونطور که آروم یه گوشه نشسته بود داشت با عروسکش بازی می کرد....

هنوز بعد از اینهمه مدت لب باز نکرده بود......چقدر دلش برای نق نقای زهرا تنگ شده بود....

آروم در رو باز کرد...از گوشه در به سالن نگاهی انداخت....باباش بی صدا روی ویلچر رو به پنجره نشسته بود...صدای مامانش رو که ریز ریز گریه می کرد از اتاق بغلی شنید...حتما مامان بزرگش هم پیشش بود...

موقعیت برای بیرون رفتن جور بود....پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومد....زهرا که متوجه خروج علی شد پشت سرش راه افتاد و توی لنگه ی در ایستاد....علی رو به زهرا هیس کرد....داشت از جلوی سالن رد می شد که صدای باباش رو شنید- علی؟!!!!

نفسش رو که توی سینه جمع کرده بود بیرون داد.اخماشو توی هم کرد و با صدای شاکی گفت- بله؟!

دکتر پارسا بعد از اون قهر طولانی مدتش بالاخره حرف زد- بیا اینجا پسرم...

علی به سمت دکتر رفت...دکتر پارسا ویلچرش رو چرخوند و روبروش قرار گرفت...با تحکم گفت- کجا؟!

یه لحظه همه ی وجودش لرزید...ولی باید می رفت...هرجوری بود....

علی- می رم پیش ساسان...

دکتر پارسا- ساعت هشت شبه....حق نداری دیگه پاتو بیرون بذاری...دیگه حق نداری با ساسان بگردی...

علی با خشونت- من دیگه بچه نیستم...یعنی چی که همش می خواین جلوی منو بگیرید.....یعنی چی که با ساسان نگردم؟!...دوستمم باید شما.....

با صدای سیلی ای که دکتر پارسا به صورتش نواخت حرفش ناتموم موند...شوکه شده بود....سحر که از صدای دعوا به سالن اومده بود هاج و واج به اونا نگاه می کرد...زهرا که اولین دفعه بود می دید باباش دست روی داداشش بلند کرده یه دفعه ناله کرد- آخخخخخخخخخ!!!

و دستشو روی صورتش گذاشت... چشماشو بست و جیغ کشید.....

سحر با چشمای سرخ و لبای پف کرده از شدت گریه عصا زنون به سمت زهرا رفت...بالاخره پارسا به علی و بیرون رفتنای شبانه ش توجه کرده بود....

علی با غروری شکسته فقط زل زده بود تو چشمای پدرش....شوری خون رو توی دهنش حس می کرد....

دکتر پارسا ویلچرش رو به سمت پنجره برگردوند...و یادداشتی رو که توی کشوی علی دیده بود توی دستاش مچاله کرد....هیچکس از اون نوشته باخبر نبود....شاید این سیلی علی رو به زندگی برمی گردوند....کاش سحر می فهمید اونقدر ها هم بیخیال زندگیشون نیست...

علی به سمت اتاقش دوید و در رو محکم پشت سرش کوبید....

زهرا سحر رو محکم بغل کرد و آروم گفت- مامان.....

سحر هق هق گریه رو سر داد....سر زهرا رو توی بغلش فشرد و زیر لب صلوات فرستاد....زهرا بالاخره حرف زده بود.....حالا به هر قیمتی که بود.....

زندگی دوباره داشت جریان می گرفت...

 

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت بیست و هشتم

چشمهای ناصر همه جا به دنبال ریحانه می گشت ، این جوری فکر می کرد که دکتر بهش حقیقت رو نگفته همه اش با دل و احساسش درگیر بود ، ریحانه که نمی تونست همین جوری بی خبر بذاره بره خودش گفته بود به خاطر تو به خواستگارم جواب منفی دادم و تا اخرش هستم اما از پدرم می ترسم و باید در هر صورت رضایت پدرم رو بگیری ناصر هم که بهش گفته بود تا جون دارم برای اینکه رضایت پدرت رو بگیرم هر کاری می کنم .... ناصر آه کشید با خودش زمزمه کرد چه روزهایی بودن یعنی ریحانه رو دوباره می دید ؟
پریشان از یادآوری خاطرات به همه جا سر می زد گاهی می شد کسایی رو با ریحانه اشتباه می گرفت و چند ثانیه ای مات می شد و بعد، از اشتباهش شرمنده و از نبودن ریحانه سراپا غم می شد .
به کانتینر گروه امداد مرکزی رسید که گروهی از افرادی که خانواده هاشون رو از دست داده بودن یا به هر دلیلی خانواده شون رو پیدا نکرده بودن یا کسی سراغشون رو نگرفته بودن اون جا بودن . نگاه غم زده اش روی تک تک قیافه ها می لغزید و رد می شد که با دیدن افسانه خواهر ریحانه خشکش زد ....

***

مریم هر جایی که فکر می کرد زن دایی اش اونجا بوده باشه سر زده بود اما کسی نه اونا رو می شناخت نه نشونی ازشون پیدا کرده بود خسته شده بود دیگه طاقت از دست داده بود و بغضش داشت خفه اش می کرد . قیافه اش طوری شده بود که زن مسنی رو که داشت از چادر برای آوردن آب خارج می شد متاثر کرد به سراغ مریم اومد و بدون اینکه چیزی بپرسه اونو داخل چادر دعوت کرد و مریم هم تسلیم مهربونی اون و خسته از این همه تلاش بیهوده به داخل چادر رفت . چادر محقری بود مثل تمام چادرهای دیگه که گروه های امدادی وسایل مورد نیاز اولیه رو تهیه کرده و تا حد امکان در اختیار مردم قرار داده بودن . داخل چادر شد و گوشه ای نشست و از زن تشکر کرد و تازه چشمش به بچه ای افتاد که روی پتویی خوابیده بود مریم با کنجکاوی نگاهی به بچه انداخت زن از چادر خارج شده بود بچه قشنگی بود که راحت خوابیده بود یاد زن دایی اش افتاد و ناخواسته بغضش رها شد اشک هاش صورتش رو خیس کرده بود و همین طور که داشت بچه رو نگاه می کرد و یاد خاطرات گذشته افتاده بود بچه از قطرات اشکی که روی صورتش ریخته می شد از خواب پرید و شروع به گریه کرد مریم به خودش اومد و به دنبال زن از چادر بیرون اومد اما زن رو اطراف چادر پیدا نکرد و مجبور شد برگرده و بچه رو در آغوش بگیره و به هر ترتیبی که هست بچه رو ساکت کنه نگران و مًًضطرب بود نمی دونست چیکار کنه به خودش لعنت می فرستاد که چرا دعوت زن رو قبول کرده و به چادر اون اومده الان هم زن نبود که بچه رو بهش بسپاره و بذاره بره الان مادرش نگرانش می شد بچه ساکت نمی شد مریم نمی دونست با بچه ای که همه اش داشت گریه می کرد چیکار کنه . در همین حین از صدای قدم هایی که با شتاب به سمت چادر می اومد خوشحال از اینکه زن برگشته به سمت صدا برگشت زن با مهربونی بچه رو از دست مریم گرفت و ازش تشکر کرد مریم اجازه گرفت که بره زن با مهربونی بدرقه اش کرد و ازش دوباره به خاطر نگه داشتن بچه تشکر کرد . مریم با قدم های کند داشت از چادر دور می شد که صدای زن رو شنید ...
- فرزانه زودتر بیا مادر بچه گشنشه
مریم به سمت زن برگشت ، فرزانه ؟؟

***

- فرامرز گفته ساعت 8 شب کنار ویرونه های خونه اسد اینها باشین کارتون داره گفته هر کی نیاد دیگه بعد این هم حق نداره پاش رو تو گروه بذاره
- ساسان من که گفتم شبا نمی تونم بیام
- خود دانی علی آقا کسی اجبارت نکرده تو بشین تو خونه با اسباب بازی هات بازی کن ، در ضمن بچه کوچولوها رو راه نمی دن نی نی کوچولو
علی به سمت ساسان حمله کرد و یقه اش رو گرفت
- من بچه کوچولو نیستم من یه مردم زود باش حرفت رو پس بگیر
ساسان که از دستش کلافه شده بود هلش داد عقب و این جوری بود که علی و ساسان با هم درگیر شدن و تا بچه های دیگه بخوان اونا رو از هم جدا کنن همدیگر رو حسابی زده بودن
هر دو خونی و خاک آلود در حالی که سعی داشتن دوباره به سمت هم حمله ور بشن اما بچه ها جلوشون رو گرفته بودن
- ببین جوجه هر وقت مرد شدی بیا ادعا کن فردا مشخص می شه کی به کیه . در ضمن اینم بگم که امروز حالم خوش نبود و هوات رو هم داشتم اما دفعه دیگه اگه مثل خروس جنگی بیفتی به جونم حسابت رو می رسم
ساسان اینو گفت و راهش رو کشید و رفت
علی موند و دماغ خونی و سرو وضع آشفته . باید به ساسان ثابت می کرد که بچه نیست باید روش رو کم می کرد تصمیمش رو گرفته بود هر جوری بود ساعت 8 می رفت اونجا ...

***

ثمین اصلا فکرش رو هم نمی کرد که سهند برای گفتن این حرفها راه به راه دنبالش اومده باشه و منظورش این باشه رشته کلام از دستش خارج شد و برای اینکه بغضش نشکنه و جلوی سهند غرورش شکسته نشه به بهانه ای ناگهانی از سهند جدا شد و خودش رو به گوشه ا ی رسوند و اشک هاش بی محابا جاری شد ....


ادامه دارد ....

 

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت بیست و هفتم

-زلزله فقط خانه ها رو ویران نمیکنه،روان و روح زلزله زده ها هم تا مدتها بعد،شاید هفته ها،ماهها و گاهی سالها خراب و داغون میشه.اینی که براتون میگم یک تجربه شخصیه.یکی از اقوام ما توی زلزله بم،تمام خانواده اش رو از دست داد.پدر و مادرش و بعد از اون خواهرانش،عمه هاش ....وقتی میگم همه خونواده ..نکته دردناک ماجرا هم این بود که ،حمید سوگلی خانواده اش بود..میدونید چی میگم؟دیگه هیچ کس نبود که نازش رو بخره و نوازشش کنه..تک تک اعضای خانواده اش رو جلوی چشمانش دفن کردند..اونم توی یک گور دسته جمعی..فکر میکنید یه بچه چهارده ساله چقدر توان داشته باشه...

تمام کلمه ها و جملاتی که بارها و بارها توی ذهنش مرورشون کرده بود ،روی زبونش مزه مزه شون کرده بود،..اصلا چی شد که رشته حرف و سخن به اینجا کشیده شد؟کاش از اول رفته بود سر اصل موضوع...ولی نه!!فکر و ذکر اون یه چیز دیگه است.گفتنش فایده ای نداشت ...شاید هم من خودخواهم که توی این شرایط به چیزهایی که نباید فکر میکنم..مثل همیشه ...همه وقتهای دیگه که از بالا نگاه میکردم..با مردم بودم..ولی نبودم ...

-گوش میکنید ؟!!...آقای سهند..حالتون خوبه..

-بَ....بَله..بَله..حق با شماست..میخواستم در همین رابطه یه چیزی خدمتتون عرض کنم....شما...پرستار خوبی هستید..آدمها رو خوب میشناسید..به راحتی باهاشون ارتباط برقرار میکنید و ....منم پولدارم..خیلی زیاد...میخوام یک موسسه برای حمایت از بچه های زلزله زده برپا کنم...شما هم مدیریتش رو بر عهده بگیرید..وقتی فهمیدم رفتیم ،خیلی ناراحت شدم..مدتی بود که تصمیم داشتم این موضوع رو با شما در میون بگذارم...ولی فرصتش پیش نیومد...

سهند هم تعجب کرده  و هم خنده اش گرفته بود!!خودش هم نمیدونست چطور این تصمیم به ذهنش رسید و حاضر شد انقدر راحت از پولهای نازنینش برای به دست آوردن دل یک دختر بگذره..شاید هم وقتش رسیده بود!!یک فرصت برای اینکه بهتر باشه...شنیده بود گذر هر دهه زندگی برای آدمها همراه یک تغییر و تحول درونی هست..و این سوغات سومین دهه بود....یک روز تازه...شروع دوباره

***************

بالاخره یکی از ماشینهای امدادی جلوی پاش ترمز کرد.

-سوار شین خانم!

با خوشحالی سوار شد و در را بست.

-خیلی ممنون.واقعا لطف کردین.دو ساعته که دارم پیاده میرم.

-جای خاصی مد نظرتون هست؟دنبال کسی میگردین؟

-بله..میرم به سمت دستگردی سابق.دنبال یکی از اقواممون هستم.خونه شون اونجا بود.شاید بتونم پیداش کنم.

-کار درست هم همینه..البته دفاتر مرکزی ستاد بحران ،لیستی از اسامی نجات یافته ها تهیه کردند..

-دفاتر مرکزی؟

-چهار گروه شدند..شرق،غرب،شمال،جنوب...شهر ری هم جداست.اینطوری کارها سریعتر پیش میره.

-ممنون از راهنماییتون.اطلاع نداشتم.کسی سراغ ما که نیومد؟

-کجا بهتون اسکان دادند؟

-شهرک گلستان...کانکس در اختیارمون گذاشتند.

-دیر نشده ،سراغ شما هم میان.

-دستتون درد نکنه ..همین جا پیاده میشم.

-ما برای تهیه چند نوع دارو میریم مرکز قلب شهید رجایی..همین چهارراه نیایش..تا دوساعت دیگه برمیگردیم پایین.خواستین بیاین همین جا سر خیابون منتظر بمونین.

-حتما.خدانگهدار

مریم کیفش رو روی شونه اش جابه جا کرد و به سمت خانه سابق دایی محمد به راه افتاد....

***************

پشت یکی از درختها ایستاده و دکتر را نگاه میکرد.دلش میخواست بره جلو،یقه اش رو بگیره و بعد با مشت بکوبونه توی دهانش تا همه دندونهاش بریزه!!چقدر خیالش راحت بود..با آرامش ،یکی یکی مریضهاش رو چک میکرد ..انگار نه انگار...

دلش میخواست بره جلو...با خودش فکر کرد نه !!کاریش ندارم.فقط احوال ریحانه رو ازش میپرسم.جوابمو نمیده..ریحانه که دخترش بود،ازش میترسید...چاره دیگه ای هم ندارم..همینطوری بی خبر بمونم خُل میشم.دیگه دست بالاش با هم دست به یقه میشیم.

دستی به موهاش کشید.لباسش رو مرتب کرد و رفت...

تمام تلاشش رو به کار گرفت،تا صداش بلندتر از همیشه باشه،که دکتر صداش رو بشنوه.میخواست این بار اون باشه که داد میزنه.

-سلام!

دکتر صداش رو نشنید.

با صدای بلندتری سلام کرد.

دکتر مجید برگشت و نگاهش کرد:به به!!از این ورا..خدا رو شکر که زنده میبینمت!!

سرش رو انداخت پایین..گونه اش سرخ شده بود.صورتش داغ داغ بود.

-ای بابا!!میبینی که چقدر مریض دارم.بگو؟

-ریحانه؟

-خبر نداری؟!مگه بهت نگفت..عجیبه..پرید..همون بامدادی که زلزله اینجا رو زیر و رو کرد....

                                                              ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب