افسانه جن و پری

داستانی که چند نویسنده داشت !

قسمت بیست و ششم


- ببخشیدن شما ثمین خانوم رو ندیدید؟

- ثمین ؟؟!! نمی شناسم!

- خانم ! شما ثمین رو ندیدید؟

بین آدمها این ور و اون ور می رفت و از هر کسی سر راه سراغش رو میگرفت. چندمین بار بود که اون ساختمون چهار طبقه رو بالا می رفت و امیدوار بود کسی ثمین رو بشناسه و بدونه اون کجاست. دیگه نمی تونست با عصا از پله ها بالا بره. نشست سر پله ها و سعی کرد خودش رو بالا بکشه که دیگه جونی نداشت. سرش رو تکیه کرد به نرده های کنار پله ها و تو دلش ثمین رو بلند صدا کرد. "کجایی تو دختر!"  اینجا تنها نشونی بود که ازش داشت. یاد چند هفته پیش افتاد که وقتی آدرس فهیمه رو بعد از کلی گشتن تو محله ای که چندبار وقتی ثمین رو دنبال می کرد گیر آورده بود به عنوان تنها سر نخ پیدا کرد، با چه امیدی راهی کرمانشاه شد. اشتباه هم نکرده بود. ثمین ترجیح داده بود همراه فهیمه بیاد شهرشون و از تهران و خاطرات تلخ اش دور باشه. توی بیشتر شهرها هم، مراکزی رو برای اسکان زلزله زده ها درنظر گرفته بودن. گرچه موقتی بود اما برای کسی چون ثمین راه دیگه ای انگار وجود نداشت.

همونطور نشسته بود روی زمین و باز از هر رهگذری سراغ اش رو می گرفت. بیشتر آدمهای اون ساختمون یا اصالتا اهل اونجا بودن و یا اقوامی داشتن که به اون امید راهی کرمانشاه شده بودن. وجه مشترک ِ زلزله زده بودن، و تهرانی بودن، باعث شده بود حالا همه همدیگرو به نوعی خانواده هم بدونن و هوای هم رو داشته باشن و به هم نزدیک تر بشن.

- خانم شما ثمین رو می شناسید؟ دیدینش؟

همه فقط می گفتن دیدنش اما حالا کجاست نمی دونستن. خیلی مضطرب بود و دیگه طاقت انتظار نداشت که فهمیه رو از دور دید. خواست بدوه به سمت اش اما فقط تونست به زحمت عصاش رو برداره، بایسته و صداش کنه .. فهیمه خانوم، شما اینجایین؟ با ثمین بودید؟ کجاست؟؟

- سلام !

- سلام ، ببخشید . خوب هستید؟ شما ثمین رو ندیدید؟

- نه، یعنی یک ساعت پیش دیدمش. اما حالا ...

- خب، یک ساعت پیش کجا دیدیدش؟

- داشت می رفت سمت محوطه پشت ساختمون که ...

منتظر تموم شدن حرفش نشد و مثل این که دوباره جون گرفته باشه با چنان سرعتی پله ها رو پایین می رفت که انگار اون عصا نبود و پاش بود! رفت سمت محوطه پشت ساختمون که یه فضای سبز کوچیک با درخت های بید بلند و قدیمی بود. تو ذهنش کلماتی رو که تمام شب تمرین کرده بود رو هزار باره کنارهم مرتب کرد که یه وقت اشتباه نکنه. خوب می دونست که ثمین یه دختر ایرانی ِ که باید با آداب اینجا و خیلی محترمانه و رسمی و البته صمیمی باهاش صحبت کنه. اینجا ایران بود و نمی شد راحت هر پیشنهادی به هر کسی داد و در نتیجه نمی تونست مثل اونجا خیلی راحت حرف بزنه و ... با خودش می گفت:

خدایا، قول می دم دیگه هر غلطی نکنم. کاری کن جوابش مثبت باشه. خدایا، خدایا ....

این چند ماه ایران بودن، اون هم توی این شرایط که مردم به خاطر از دست دادن عزیزاشون و .... بیشتربه دعا و خدا و ... رو آوردن بودن، روش خیلی تاثیر گذاشته بود. حتی نذر هم کرده بود که ثمین قبولش کنه.

رسید پشت ساختمون. نفس نفس می زد. خوب همه جا رو نگاه کرد. آره ثمین بود. اون دور، روی یه نیمکت سبز ِ رنگ و رو رفته ، زیر یکی از همون بیدها نشسته بود و به مورچه هایی که زیر پاش این ور و اون ور می رفتن خیره شده بود. خودش رو مرتب کرد و جلو رفت.

- سلام خانوم ...... سلام ..... ثمین خانوم! سلام .......

خم شد به سمت اش و ....

- ثمین خانوم حالتون خوبه؟ خوبین ؟

{ ثمین اصلا متوجه اطراف نبود. هر بار که به پیشنهاد سهند فکر میکرد، ساسان و اون عکس ها و پدرش به ترتیب بارها و بارها از جلو چشماش می گذشتن. هر بار خودش رو لعنت می کرد و میگفت من باید تنبیه شم. هیچ وقت ازدواج نمی کنم. باز می رفت تو فکر و اصرارهای سهند و تلاش اون برای پیدا کردنش، اون هم بعد از اومدن ثمین همراه فهیمه به کرمانشاه و .... ناخودآگاه یه لبخند سرد روی لبهاش می نشست. دلش می خواست حالا که تنها شده. حالا که دیگه بعد از ازدست دادن خانواده اش دیگه رویی برای رفتن توی اقوام رو هم نداره. حالا که برای همیشه از تهران و همه کس و کارش دل کنده و بی کس شده. حالا که به نوعی سربار خانواده فهیمه است و هنوز کار خوبی هم پیدا نکرده وووو... دلش می خواست حداقل یه تکیه گاه داشته باشه. اینبار می دونست از زندگی چی می خواد. از سهند چی می خواد. اما خودش رو گناه کارتر از اون میدید که ... غافل از اینکه سهند هم ...  و این آخرین مهلت اش بود. سهند داشت از ایران می رفت! }

ثمین یکدفعه از جا پرید و بلند شد ایستاد. اصلا متوجه سهند نشده بود. دست کرد تو موهاش و روسری اش رو مرتب کرد. لبهای خشک شده اش رو بهم مالید و سعی کرد خودش رو اروم نشون بده و آروم گفت:

- سلام آقای ... سلام

...

********************

- پسرم کجا می ری؟ حالا دیر وقته درست نیست بری بیرون.

- ای بابا مامان، باز شروع نکن. مگه خودت نگفتی مرد شدم دیگه؟

- آره عزیزم اما تو هنوز ...

حرفهای سحر تموم نشده بود که صدای کوبیده شدن در اومد. یه هفته ای بود که علی هر شب تا دیروقت بیرون بود. روزها هم که نمی شد پیداش کرد. مدرسه هم که فعلا نمی رفت. دکتر بعد از اون روزهای سختی که بدون سحر با اون وضعیت تو تهران گذرونده بود، یه جورایی با همه دنیا و به خصوص با سحر قهر بود. حالا هم که تو خونه مادرش (شیراز) بود، با هیچ کس حرف نمی زد. بیشتر روز تو رختخواب بود و گاهی هم روی ویلچر خیره می شد به آسمون. هیچ توجهی به بچه ها و سحر و زندگی نداشت. هفته های اولی که اومده بودن شیراز، علی هم یکی بود مثل دکتر. همه خونه سوت و کور بود. نه زهرا حرفی می زد. نه دکتر. نه علی. روز و شب سحر و صدیقه شده بود اشک.

خانومای همسایه به سحر می گفتن، برای اینکه روحیه علی بهتر بشه باید از این جو افسرده خونه کمی دور شه. دیدن اوضاع  ِ دکتر و زهرا تاثیر زیادی روی این روحیه اش داشت. اما سحر حاضر نبود بچه هاش ازش دور باشن. تازه کسی رو هم نداشت که علی رو بفرسته پیشش. یکی از خانوما که پسری چند سال بزرگتر از علی داشت پیشنهاد کرده بود که علی همراه پسرش بره کلاس ورزش و ... تا یه جورایی با هم دوست بشن و وقتشون با هم پر شه و انگار این تنها راه بود.

حالا چند ماهی گذشته بود. سحر تو اون شرایط نمی تونست اوضاع خونه و به خصوص علی رو کنترل کنه. نه پای اینو داشت که دنبالش راه بیافته ببینه چی کار می کنه و نه دیگه علی اون بچه حرف گوش کن سابق بود.


- من دیگه شبها نمی تونم بیام. مامانم خیلی گیر می ده.

- چیه ؟ من که گفتم هنوز بچه ای ! برو هر وقت ننه ات از شیر گرفت اتت بیا ادعای مرد بودن کن.

- نخیرم. من که می آم . فقط نمی خوام ناراحت شه. خب من مرد خونه ام. باید هواشون رو داشته باشم دیگه.

- اوکی، بالاخره فردا می ری سراغ اونا یا نه ؟ بعد از باشگاه منتظرن ها.

- باشه می رم. گفتی چیز بدی نیست دیگه ؟؟؟

- ببین می ترسی نرو.   بچه ننه سوسول!

- باشه می رم. می رم. خداحافظ.


********************


- محمدم! عزیز ِ مامان! بخند قشنگم.

صدای خنده بچه که بلند می شد، همه غصه هاش یادش می رفت. اون بچه همه زندگی اش شده بود. و شاید تنها دلیل زندگی اش. هر بار "محمد" صداش می کرد، محمد جلو چشماش بود و خوشحال می شد که یه هدیه از اون پیشش هست. شاید تنها کسی بود که اون روزا روحیه خوبی داشت.

اما کم کم داشت متوجه جای خالی ها می شد. می دونست که دیگه باید به فکر کار باشه. بچه هر روز چیز تازه ای می خواست. بخصوص شیر و غذاش. چقدر برنامه برای غذای بچه اش داشت. می خواست پسرش یه ورزشکار حسابی بشه. همیشه می گفت می خوام از بچگی به تغذیه اش حسابی برسم که سالم و ورزیده باشه. ولی روزهای آینده خبر از یه زندگی سخت می دادن. که شاید مجبور می شد به جای کلاسهای ورزشی پسرش رو بفرسته سر کار! هیچ وقت فکرش رو نمی کرد جای لباسهای قشنگی که برای سیسمونی اش گرفته بود و با چه وسواسی رنگ بندی شون رو انتخاب کرده بود، مجبور بشه لباس کهنه های بچه های مردم رو تن اولین بچه اش کنه. اما برای یه زن جوون ِ زیبا با یه نوزاد که حالاحالاها به مادرش نیاز داشت چه کاری پیدا می شد؟ گرچه تو همین مدت هم کارهای عجیب و غریبی بهش پیشنهاد شده بود که باعث می شد از زن بودنش بدش بیاد. با این حال اون باید به خاطر بچه اش ..... 


ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

قسمت بیست و پنجم

توی فکر رفته بود....آخه سحر کجا رفته بود؟!چرا تنهاش گذاشت؟!با کی رفت؟!چرا هیچکس هیچی بهش نمی گفت؟!از وضعیت سحر....از زهراش...چرا علی هیچ حرفی نمی زد؟!چرا این پسر اینقدر غمگین بود؟!

به پاش نگاه کرد....پایی که دیگه نمی شد هیچ جوره ازش کار کشید...نه حسی داشت و نه چیز دیگه....فقط اسباب زحمت بود....رو کرد به علی و گفت:بابا جون برام بگو چطوری به تهران اومدی....

علی همونطور که اشک توی چشماش حلقه زده بود،سعی کرد خودشو آروم کنه...آب بینی ش رو بالا کشید....و به یه گوشه از چادر امداد زل زد و گفت-براتون چند دفعه گفتم...اوضاع خراب شد....نگران بودم... از اردوگاه فرار کردیم....من و محمد....وسط منطقه ی ممنوعه گرگی ما رو پیدا کرد....

دکتر پارسا حرفش رو قطع کرد و گفت-گرگ؟!

علی-نه بابا....یه سگ بود...سگ حاجی مراد....یه پیرمرد مهربون که کمکمون کرد...شب رو مهمونش بودیم و فرداش با دوستش ما رو راهی تهران کرد....دوستش کامیون داشت...کمک های مردمی رو جمع کرده بود و برای تهران آورد...بعد همونطور که غم از چشماش می بارید ولی با غرور ادامه داد-کمک کردیم که وسایلی که از طرف مردم اومده بود رو پخش کردیم....میون زلزله زده ها....میون مردم....بعد هم با هزار بدبختی خودمو رسوندم اینجا....و شماها رو پیدا کردم...

دکتر پارسا با ناآرومی حرف رو به سحر کشید-علی مامانت و زهرا رو هم دیدی؟!

علی-آره بابا دیدمشون...

دکتر پارسا-حالشون چطور بود؟!مامانت هنوز با من قهره؟!چرا نیومد بالا سرم؟!الان کجاست؟!

علی بغضش رو فرو خورد...فقط آروم گفت-فرستادمشون برن شیراز....خونه ی مامان بزرگ....با دخترخاله ها....گفتم خودم از شما مواظبت می کنم...و یکم که بهتر شدید باهم می ریم شیراز...

دکتر پارسا-حال مامانت چطور بود؟!چرا بغض کردی علی؟!بخاطر خاله مسی و عمو پیمانت؟!یا عرشیا؟!

علی دیگه نتونست حرفی بزنه....دیگه طاقت نداشت....چطوری می تونست بگه پای مامانش رو جلوی چشماش قطع کردن؟!چطور می تونست بگه یه شبه هم مادر و هم پدرش فلج شده بودن و از این به بعد شونه های نحیف اون بود که باید همه ی مسئولیت های سنگین خونه رو به دوش می کشید....اینکه زهرا خواهرش اینقدر شوکه شده بود که زبونش بند اومده بود و حرفی نمی زد....اینکه سخته براش، خاله مسی رو که اینقدر دوست داشت از دست داده بود....عرشیا رو از دست داده بود....هم بازی دوست داشتنی ش...چقدر دوست داشت همراه خودش به اردو ببرتش ولی خاله مسی نذاشته بود...البته ممکن بود مدرسه هم قبول نکنه....دختر خاله هاش هم وضعیت خوبی نداشتن...یکی شون دستش قطع شده بود...فرستاده بودنشون برای مداوا شیراز....که وقتی با اینهمه بلا مواجه شده بود رفته بود با سرنگ هوا خودکشی کنه ولی محمد دوستش نذاشته بود....اومد از جاش بلند شه و به بیرون از چادر بره که دکتر پارسا دستش رو گرفت....سرش رو توی بغل باباش گذاشت و هق هق گریه ش به آسمون رفت....باباش اون موقع بیهوش بود و هیچی رو ندیده بود....و علی چند شبه چقدر بزرگ شده بود....صدای هق هق هر دو به آسمون رفت....مجید سرش رو توی چادر کرد...اومد چیزی بگه....اما برای همدردی باهاشون هیچ حرفی نداشت بزنه...سرش رو تکون داد و از چادر فاصله گرفت....

*****

مریم جلوی مامانش زانو زد....همونطور که اشک می ریخت گفت-مامان،زن دایی فرزانه و بچه ش کجا هستن؟!

مادرش شوکه تر از این حرفا بود....مرگ شوهر و برادر و مادرش براش دردناک تر از این حرفا بود...

مریم نه می تونست مادرش رو تنها بذاره و بره و بیمارستان رو بگرده نه دلش طاقت می آورد از زن دایی ش بی خبر باشه....

*****

فرزانه هنوز هم نایی نداشت....بچه ش رو محکم توی بغلش می فشرد....تخت های بیمارستان رو نیاز داشتن و اون رو مرخص کرده بودن....و آواره ی خیابون ها شده بود....هر جا گشته بود از خواهر شوهرش خبری نداشت....به سمت خونه ش هم رفته بود ولی هیچ کس رو اونجا پیدا نکرده بود....یکی از خانومای همسایه دیده بودش و توی چادر خودشون بهش پناه داده بود....اما نه وسیله ی درست و حسابی برای شست و شوی بچه بود....نه شیری داشت که به بچه ش بده...با اون شوکی که بهش وارد شده بود و اعضای خانواده ش رو یهویی از دست داده بود شیرش خشک شده بود....جلوی چشمش محمدش رو برده بودن....

*****

صدیقه زهرا رو به اتاق دیگه ای برد....سحر ناله کنان به مادرشوهرش گفت-مامان زهرام رو بیار...قول می دم گریه نکنم.....من زهرا رو می خوام....کی پیش بچه های مسی هست؟!

صدیقه-سحرم اینقدر بی تابی نکن...این بچه هی نگاه تو می کنه بیشتر شوکه می مونه....بچه های مسی هم خونه ی عموشون هستن....کاش می شد با تهران تماس بگیرم....از پارسا و علی خبر بگیرم....

سحر آهی کشید و گفت-پارسا...پارسا.....آخ مامان داغ دلمو تازه نکن....

و اشکش روی گونه ش سر خورد...ادامه داد....مامان ،من بهش گفتم بره دنبال زهرا....همش بهش گفتم به فکر ما نیست....مامان پارسا سالم بود...فقط سرش شکسته بود...اما وقتی رفت وارد خونه شد آوار رو سرش ریخت....

وای مامان بمیرم براش....بمیرم برای بچه هام....مامان و باباشون یهو باهم فلج شدن...مامان من نباید می اومدم....پارسا به بودنم نیاز داشت....علی منو به زور فرستاد....پسرم رو ندیدی یه روزه مرد شده....الهی قربونش برم....و بغضش باز شد و مانع از حرف زدنش شد.....

صدیقه-اینقدر بی تابی نکن زن....حداقل شما هستید....مسی و شوهرش هر دو رفتن....و بچه هاش یتیم شدن...یکی شون دستش قطع شده...عرشیای نازنینم هم....وای دنیا چطور دلت اومد....رودم رفت....بمیرم براشون....شما همین که حضور هم دارید برای بچه ها یه دنیا خوبه.....

از جاش بلند شد...دلش هوای پسرش رو کرده بود....خیلی جلوی خودش رو گرفته بود که جلوی سحر بی تابی پسرش رو نکنه...به سمت آشپزخونه که حرکت کرد اشک چشماشو با گوشه ی روسریش خشک کرد....

سحر یه لحظه وضعیتش رو فراموش کرد...از جا بلند شد....روی یه پا نتونست بایسته و با صورت زمین خورد....از لبش خون اومد...ناله ش توی گلو خفه شد...چقدر جای خالی پاش رو حس می کرد و دردناک بود....

زهرا که شاهد افتادن مادرش بود از اتاق بیرون اومد و سمت مادرش دوید....

ادامه دارد...

׀ +׀ نویسنده: سایه سپید
دیدگاه شما()

قسمت بیست و چهارم

این زنی که روبروش نشسته بود و برای پیدا کردنش روزها به این چادر و اون چادر و گروه های امداد سر زده بود اصلا شبیه مادرش نبود ، اما چشماش همان چشمای مهربون همیشگی بودن . مریم تو آغوش مادرش هق هق گریه می کرد از این که مادرش رو بین این همه مجروح و کشته زنده پیدا کرده بود خوشحال بود اما ...
خوش به حال مانی که این جا نبود مثل همیشه تنها و دور از خانواده . مادرش حال و روز مساعدی نداشت فرو ریختن آوار روی همسرش رو بچشم دیده بود و بعد زجر کشیدن و بالاخره ...
مریم نمی دونست برای کی گریه کنه گریه میکرد و هق هق گریه هاش تمومی نداشت همه چی فرو ریخته بود همه خانواده ها از هم پاشیده بودن نه پدرش بود نه محمد و ...

***

دستی از پشت به کمرش خورد یخ کرد و برگشت فهیمه بود با اخم هایی گره خورده الینا نفس راحتی کشید تا خواست حرفی بزنه فهیمه دستش رو کشید و با خودش همراهش کرد خواست دستش رو بیرون بکشه و حرفی بزنه اما فهیمه نگاه پر خشمی بهش انداخت الینا دیگه حرفی نزد خودش هم از کارهای خودش بدش می اومد مثل حیوون زندگی می کرد شاید بدتر از اونا ...

***

- شاید بهتر باشه حرف بزنی با حرف نزدن کاری درست نمی شه فقط داری خودت رو آزار می دی با کی قهری ؟ نا سلامتی یه دکتری ازت بیشتر از این انتظار داشتم پارسا
دکتر پارسا سرش رو به سمت دیگری برگرداند تا از حرف های مجید در امان باشد
- ببین دکتر نمی خوام نصیحتت کنم یا بشینم برات قصه بگم می دونی که نه وقتش رو دارم نه حوصله اش رو فقط خواهشا به خودت بیا این جا همه به کمک همدیگه نیاز داریم نمی شه که ...
پارسا حرف مجید را قطع کرد و با بغض و خشم فریاد کشید ...
- کمک من ؟ نکنه فکر می کنی با یه دکتر سالم طرفی ؟ من قطع نخاع شدم مجید می فهمی ؟ می فهمی یا برات بگم که باید یکی همیشه بهم کمک کنه ... یعنی دیگه هیچوقت نمی تونم بیام بیمارستان کارم رو ادامه بدم می فهمی ؟.... یعنی همه چی کشک .... بعد این باید بشینم تو خونه بغل دست سحر کارهای خونه بکنم ....
بغضش راه گلوش رو بست و ملافه رو روی صورتش کشید .
مجید با تاثر نگاهی بهش انداخت اما زود به خودش مسلط شد .
- نگو که دکتر نمی فهمی که زلزله شده و همه تو وضعیت مشابه هستن نگو که نمی خوای درک کنی که زنده بودنت شبیه یه معجزه بوده ....
- می خوام تنها باشم
مجید حال پارسا رو می فهمید می دونست چقدر به شغلش افتخار می کنه و چقدر از این که می تونست وسیله ای باشه تا مریضی رو شفا بده خوشحال می شد اما خب هیشکی در امان نبوده حتی دکتر ....

***

- اون پسره از وقتی ثمین رفته جیم شده فکر کنم دلباخته ثمین شده بود
- ثمین که اصلا محلش نمی ذاشت اصلا نه به اون نه به پسرهای دیگه الان که وقت این کارا نیست
- چی بگم والا دختر مهربون و خوشگلی بود
- پدر و مادر داشت ؟ هیشکی سراغش نیومد اونم سراغ هیشکی نمی رفت
- نمی دونم خبر ندارم سرش به کار خودش بود اصلا حرفی از خودش نمی زد دختر تو داری بود
- خانم ها این جا چیکار می کنین ؟ انگار مریض هاتون کمتر شدن یه کم جون گرفتین ؟
دو پرستار با دیدن دکتر از جا بلند شدن و سلام دادن و به کارشون مشغول شدن .

***

فقط می تونست کار خدا باشه پیدا شدن حاجی مراد و پناه دادن به علی و محمد . علی تو دلش از خدا ممنون بود اگر اتفاق بدی می افتاد مسئولیت محمد به عهده اون بود اون پیشنهاد داده بود اما خدا همه راه ها رو براش هموار کرده بود . حاجی مراد بعد از این که بچه ها رو به کلبه اش برد براشون غذا آورد و وقتی بی قراری و بی پناهی اونا رو دید تصمیم گرفت بهشون کمک کنه احساس مسئولیت می کرد خودش هم کنجکاو شده بود که ببینه چی می شه ، از دوستش که راننده کامیون بود خواهش کرد اونا رو به تهران برسونه و این جوری بود که بچه ها با حاجی مراد و دوستش راهی تهران شدن ...

 
ادامه دارد ...

 

׀ +׀ نویسنده: لیلا
دیدگاه شما()

قسمت بیست و سوم

ناخودآگاه دستهاش رو به سرش گرفت و روی زمین نشست.کتاب روی ویرانه ها افتاد.آروم گرفت!!صدای جیغها قطع نمیشد. همه عصبی بودند.گاهی ،حتی صدای فرو ریختن آوار هم ترس به جانشان میریخت.ناصر از جایش بلند شد ،کتاب را برداشت .زیپ کاپشنش را باز کرد و کتاب را آنجا گذاشت.برگشت،نگاهی کرد و به راه افتاد.

                                          *****

_ما میدونیم تهران ..از همه چی خبر داریم..

علی دستش رو گرفت جلوی دهان محمد:حتی...حتی ..میدونیم که شاید خونواده هامون....میخوایم بریم تهران .شما کمکمون میکنید؟

-این وقت شب که موقع رفتن نیست.هوا هم خرابه..یعنی فردا خراب میشه ...

-شما از کجا...

-شامه گرگی اشتباه نمیکنه.اون میفهمه.کلبه من چند متر اون طرفتره.هم گرمه ..هم امنه..بهتر از اینه که اینجا بمونین.خدا هم بزرگه..بالاخره یک راهی برای رفتن پیدا میکنیم.فردا نشد ..پس فردا..

-ولی ..آقا..

-میدونم دلتون هزار راه نرفته رو رفته و برگشته ..ولی چاره ای نیست رفقا...

پیرمرد بدون کلامی دیگر به راه افتاد و محمد و علی به دنبالش....

                                         *****

پانزده روز گذشته بود.پانزده روزی که هر دقیقه اش شبیه کابوسی بی انتها به نظر میرسید.امدادرسانی ها نظم گرفته و راههای ارتباطی گشوده شده بود.هر آنچه فروریختنی بود ،با پس لرزه های بعد از زلزله آوار شده و دیگر چیزی برای شکستن باقی نمانده بود.

دماوند ،درخشان و استوار به تکاپوی مردم لبخند میزد.آسمان شهر ...آبی تر از هر زمان دیگری ...با خورشید کم جان پاییزی میدرخشید،بی آنکه کسی حوصله تماشایش را داشته باشد.

                                         ***** 

سحر ،زهرا را بغل کرده و کنار شومینه نشسته بود،زیر لب با خودش زمزمه میکرد که مادرش یک فنجان چای روبرویش گذاشت و نشست.

-سحر..مادر!انقدر زهرا رو تو بغلت نگیر.بزار استراحت کنه ...یه حرفی بزن ...به خدا غمباد گرفتم ...مستانه و پیمان رفتند...این بچه ها بعد از خدا من و تو رو دارند..نگاشون کن ....

-اگه ...اصرار نکرده بودم ....مسی ..نمیخواست بیاد مامانم...میگفت برای عید میخوان برن مالزی پیش برادرشوهرش...گفتم ...حالا که عید هم نمیبینمت ..تعطیلات دیگه ای هم نیست..تو...وقت داری....نمیدونستم ...وقتی نداشت مادر....هق هق گریه امانش را برید.

صدیقه ،زهرا را از آغوش سحر بیرون کشید و برد.

-نبرش مادر...گریه نمیکنم ..بزار جلوی چشمم باشه ...

                                         *****

-کار من دیگه تموم شده ...دارم میرم.انقدر نیروهای متخصص و تازه نفس اومدن که دیگه نیازی به یکی مثل من نیست.میدونین دوهفته زمان زیادی نیست ...اونم برای عوض شدن ...برای ....همیشه فکر میکردم سالها زمان میبره ...و حتی شاید هیچ وقت ....اما از اون لحظه ای که زمین زیر پاهام لرزید ....همه چیز به یک دم بنده ..به یک لحظه..اندازه یک چشم بر هم زدن....

-دوست داریم بمونی....رفتن یا موندنش با خودته.همه بهت عادت کردند ..خیلی هاشون فقط شما رو میشناسند.وابستگی پرستار ..یا دکتر با مریض طبیعیه و گاها پیش میاد.موقعیتهایی از این دست که هر کس دلش میخواد به یک بند هم چنگ بزنه تا به آرامش  برسه ...وابستگیها بیشتر و عمقی تره ...روزهای سختی رو گذروندید،با اینکه خودتون هم حال و روز خوشی نداشتین...مریض اتاق....

-اتفاقا به خاطر همون میخوام برم.....و ذهنش پر کشید به چهارشنبه گذشته و....

                                         ادامه دارد....

׀ +׀ نویسنده: انار
دیدگاه شما()

قسمت بیست و دوم

علی هراسان به جلو خیره شده بود....صدای عجیبی میومد....نقطه کمرنگ روشنی هم از دور معلوم بود.صدا نزدیک تر میشد...

-علی بیا بریم

-یه لحظه واییییسا...

-من میخوام برگردم اردوگاه

-ترسو وایسا یه لحظه....ا سگه که....

سگ پارس کنان به سمتشون میومد....

-بیا بریم....

نور هم کم کم نزدیک میشد....صدای مرد مسنی اومد که داشت داد میزد:

-گرگی بیا اینجا....

مرد جلو اومد و گفت نترسید این سگ من یه صداهایی شنید و یهو دوید به این سمت.....شما بچه های اینجایید؟

-نه ما....

-علی بگو دیگه

-هیسسس....

-این موقع شب اینجا بهتونم نمیاد بچه های این منطقه باشید.نمیخواید بگید؟!

-چرا آقا ما تو اردوگاه بودیم که علی یه سرش زد که فرار کنیم و بریم تهران....نگران خانوادشه.....

پیرمرد با حیرت و اندوه زیر لب گفت:

-تهران.....

و سرش رو تکون داد....

                

                               *******************

-اصلا این مملکت از اولم مفت نمیرزید و مشکل داشت....من نمیدونم چرا این خریت رو کردم و اومدم ایران....

سهند با انزجار تمام از ایران و شانسشو تصمیمش برای مردی که روی تخت بقلی دراز کشیده بود و یه پاشو از دست داده بود و هنوز خودش از این موضوع-به خاطر داروهای آرام بخش زیاد-مطلع نبود صحبت میکرد...

ساعت 9شب بود....ثمین با داروها وارد اتاق شد......

                             

                            *********************

ناصر به سختی تونست خونه ی ریحانه رو بین اون همه آوار و مخروبه تشخیص بده.....تپش قلبش از همه بیشتر شده بود.....ترس از پیدا کردن جسد ریحانه از یک طرف و شوق و امید پیدا نکردن جسدش و دیدن اتفاقی اون تو همون اطراف باعث میشد که بیشتر از همیشه استرس داشته باشه  و روی پاهاش با دشواری زیاد بایسته....

کل خونه رو زیرو رو کرد و هیچ خبری نشد....یه سری لوازم و لباس بودند که زیر آوار  خراب شده بودن...بین اونا کتابی رو که خودش به ریحانه داده بود رو پیدا کرد.کتابی که روی صفحه اولش شعری رو نوشته بود و زیرش تاریخ و عبارت "یادگاری اولین دیدار ما" با خط ناصر دیده میشد....

انگشتاشو روی اون شعر کشید و کتاب رو بو کرد....هنوز بوی ریحانه از تک تک صفحه هاش میومد.....حتی توی هوا ...

حاضر بود همه ی عمرشو بده به جز 1ساعت تا اون 1ساعت رو دوباره کنار ریحانه باشه....

در حال خروج از خونه ی نیمه مخروبه ی ریحانه بود و برگشت 1نگاه به خونه انداخت....احساس کرد زیر پاش داره تکون میخوره....خونه هم داشت میلرزید....بازم صدای جیغ و فریاد مردم بلند شد....

                                                                        ادامه دارد.....

׀ +׀ نویسنده: علی سنتوری
دیدگاه شما()

قسمت بیست و یکم

 

هنوز 80درصد راه های ارتباطی با تهران بسته بودند. امداد رسانی کند و تعداد مجروحان و مرده ها زیاد بود. بیماریهای عجیب و جدیدی هم شیوع پیدا کرده بودن که بیشتر به خاطر وجود اجسادی بود که دفن نشده بودند. تهیه غذا کار ساده ای نبود. حتی آب آشامیدنی کافی هم وجود نداشت. اولویت با بیمارها بود اما تقریبا همه بیمار بودن. فقط بیمارهایی که احتمال زنده موندنشون بالای 40 درصد بود مداوا می شدن و باقی ..... این واقعا وحشتناک بود اما درست ترین تصمیم در اون شرایط همین بود.

هر روز همه چی بدتر می شد. هوا هر روز سردتر و گسترش آلودگی ها همراه با بیماریهای فصلی معمول ـه همیشه، بیشترمی شد. حتی شهرهای اطراف هم برای جلوگیری از شیوع بیشتر بیماریهای تازه تا حدی خالی شده بودن.

آخه این "زلزله تهران" بود و نه یه شهر کوچیک با جمعیت کم!

 

***************

 

ا َه، لعنت، یعنی فرودگاهها هم داغون شدن؟! آخ خدا جون! می گذاشتی ما پامون رو از این خراب شده می گذاشتیم بیرون بعد هر بلایی می خواستی سرشون می آوردی. من که نشنالیتی ام رو هم عوض کردم ، باز باید بلای ایرانی بودن سر من هم هوار شه ؟!

اگر شانس داشتم که پدرم .... لعنت به همه تون!

ما رو باش که خرداد نیومدیم که "تیربارون" نشیم، حالا سنگ بارون شدیم ! آخ دلم می خواست حداقل چندتا از اون "...."  می موندن زیر آوار ، حداقل دلم نمی سوخت!

 

غرغرهای سهند تمومی نداشت. همه از دست اش شاکی بودن. مردم  داشتن می مردن اون به فکر پیدا کردن مدارک اش بود که برگرده و به قول خودش تا عمر داره دیگه پا تو ایران نگذاره.

اما حالا که چند روزی از ماجرای زلزله می گذشت و امکان انتقال اش به جای دیگه ای در روزهای آینده داشت فراهم می شد و میتونست بره و به قول خودش اون ور آب بهتر درمون شه ! اما انگار توی همین بیمارستان موندگار بود و ....

 

***************

 

- خانم پرستار! بفرمائید.  بخورین لطفا. اینجوری نمی تونین زیاد ادامه بدین ها ....

اشکهاش رو پاک کرد و برگشت.

- آقا چرا باز از جاتون بلند شدین. مثل اینکه متوجه اوضاع وخیم ستون فقراتتون نیستید. بفرمائید بفرمائید.... اینم که غذای شماست. بفرمائید. باید خودتون بخورید.

- من مراقب خودم هستم اما شما .... شما اصلا فکر خودتون نیستید. شما هم این طوری اسیب می بینید. خواهش می کنم چیزی بخورید.

 

سهند درست می گفت. انگار همه روز ثمین رو زیر نظر داشت. اون روز هیچی  نخورده بود. روزها بود که خیلی چیزی نمی خورد. اما اون روز . اون خبرها. پدرش. ساسان. باورش نمی شد. روزهای قبل زلزله از جلو چشماش کنار نمی رفتن. حالا نه ساسان زنده بود و نه پدرش. دوست داشت فقط یه جمله با پدرش حرف بزنه. فقط بگه ببخش.

- خانم خانم ... باز که دارین گریه می کنید. می خواین در موردش حرف بزنین؟ شاید با حرف زدن سبک تر بشین. شما هم خانواده تون رو از دست دادین؟درسته؟

یکدفعه بغض اش ترکید. خانواده؟؟؟؟ مادرش؟ سهند خواست نزدیک تر بیاد که کمی دل داریش بده که ....

 

***************

 

فهیمه هنوز اونقدری رو به راه نشده بود که بتونه از چادرهای هلال احمر بیرون بیاد و هنوز تحت نظر بود. به خاطر تنفس تو اون شرایط و وجود گازهای ناشی از انفجار و هوای مرطوب اون روز زیر آوار، ریه هاش بیشتر از هرچیزی صدمه دیده بود. کمر و پاهاش هم که ...

 الینا بیشتر روز کنارش بود اما اتفاقهای جورواجور اون روزها برای الینا که مستعد خیلی چیزا بود و سروگوش اش تو بعضی وادی ها خوب می جنبید و البته روحیه داغون اون روزها هم که حساس تر و شکننده ترش کرده بود ، یک جور زلزله درونی براش بود.

آدمهای با فکر و اعصاب خسته، که تو هر گوشه ای، در هر صدایی، در هر نگاهی دنبال آرامش های از دست رفته شون بودن، دنبال ِ پر کردن تنهایی ناگهانی ایجاد شده بودن .... و الینا هر لحظه در حال سقوط در یکی از این چاهها بود.

 

- بالاخره تونستم یه جایی رو برای امشب پیدا کنم. نگو که هنوز مرددی! میای دیگه نه ؟! خواهش می کنم الینا. تو که به من اعتماد داری. نداری؟!

 

***************

 

حالا دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و انگار اون جنگل تاریک ترین نقطه دنیا بود. اون شب هوا ابری بود و مهتابی هم وجود نداشت.

- علی ، تو کبریتی چیزی با خودت نیاوردی آتیش درست کنیم؟

- نه ، تو چی ؟ تازه اتیش درست کنیم که پیدامون می کنن.

- تو که گفتی همه جوانب رو سنجیدی؟!

- خب تا صبح صبر می کنیم. وگرنه گم می شیم.

- تو یعنی نمی ترسی؟    علی از اونجا صدا می آد !! علی واقعا نمی ترسی؟ علـ...........ی

 

ادامه دارد ...          

 

 

׀ +׀ نویسنده: تازه نفس
دیدگاه شما()

قسمت بیستم

ضلع غربی اردوگاه ، منتهی میشد به فضای سبز محافظت شده ای که تا یک محدوده ی خاص دانش آموزان اجازه ی ورود به اونجا رو داشتند. و اون قسمت با سیم خاردار از منطقه ی ممنوعه جدا میشد.

بچه ها از در شمالی خارج شدند و کنار جاده که در امتداد سیم خاردار منطقه ی محافظت شده بود، شروع به دویدن کردند.

علی از محمد جلو افتاده بود،اما بالاخره محمد خودش رو بهش رسوند و از پشت نگه ش داشت. در حالی که نفس نفس میزد گفت:

_ هی علی...صبر کن! ما... قراره... تا کجا... اینجوری... بُدوییم؟ تا تهران...!!!

_ نه بابا...! من فکر همه جا شو کردم. راه بیا تا بهت بگم!

در حالی که سیم خاردار رو به دقت وارسی میکرد گفت:

_ ببین ما فقط باید هر طور هست خودمونو به ترمینال برسونیم. از ترمینال که سوار اتوبوس اردوگاه شدیم، من حواسم بود! از اون طرفی اومدیم. کافیه همین جاده رو راست بگیریم و بریم بالا، بعد یه دوراهیه باید بریم سمت چپ.می رسیم ترمینال.

ولی اینطوری اگه خواسته باشیم از توی جاده_ اونم پیاده_ بریم، هم کلی طول میکشه، هم ممکنه یکی ببیندمون و گیر بده! اگه ماشین سوارمون کنه _که نمیکنه_ بازم بهمون شک میکنن. چون این اطراف فقط اردوگاهه و می فهمن ازون تو زدیم بیرون!

_ خب...؟!

_ خب دیگه! یعنی باید ازین سیم خاردارا یه راهی پیدا کنیم و بریم تو . پامون که این تو برسه باقیش حله! چون میتونیم یه میون بر بزنیم به داخل شهر، از اون جا هم یه تاکسی میگیریم تا ترمینال.

توی ذهنش نقشه های کودکانه ش رو بی نقص میدید! همچنان سیم ها رو چک میکرد و به تنها هدفش یعنی رسیدن به خانواده  فکر میکرد.ادامه داد:

_اگه دقت کرده باشی، موقع اومدن این جنگل همش دست راستمون بود.

_ اینجا که همش جنگله و سبز، از کجا معلوم که این همون باشه؟!

_ اه...! پسر تو چقدر خنگی! بس که بی حواسی! بس که سر و گوشت می جنبه! اگه تو هم دقت منو داشتی میفهمیدی که این همونه! من همه ی جوانب رو سنجیده  م.

_ بابا دقت....! مثه اینکه اومدیم تفریح...! اگه قرار به دقت بود، همون مدرسه میموندیم! اونجا به اندازه ی کافی موضوع هست واسه دقت! ببینم فیلم پلیسی زیاد می بینی نه؟! واسه من شرلوک هلمز شده!

دهنش رو کج کرد و ادای علی رو در آورد:

_ (( من همه ی جوانب رو سنجیده م))

_ بهت برنخوره. راست میگم دیگه...! تو مدرسه ش هم تو همینی!

با شیطنت ادامه داد:

_ منظورت از فراوونی موضوع واسه دقت، مدرسه ی راهنمایی دخترونه ی کوچه پشتیه دیگه؟ نه؟!! 

_ هـــه هـــه....!

_ مرض! نیشتو ببند. چه خوشش اومد...! اصلا" تو یه راه پیدا کن بریم تو، باقیش با من!

هر دو با سیم ها کلنجار میرفتند.

_هی علی..! اینجا رو!

محمد شاخه های رونده ای که از پشت سیم خاردار به بیرون راه پیدا کرده بود رو کمی کنار زد .

_ به نظرت ازین جا رد میشیم؟

_ نمیدونم...! وایسا اول من امتحان میکنم.

به سختی در حالی که لاله گوش محمد زخمی و لباسهای هردوشون پاره شده بود وارد منطقه ی ممنوعه شدند.

*     *    *

 _ یا علی...!

_ چی بود؟!

_ فکر کنم اون طرف آوار ریخت!

_ من دیدم دکتر رفت اون وری.

_ دکتر دیگه کیه؟

_ دکتر پارسا دیگه...! همسایه ی واحد 3. بریم ببینیم چی شد!

_ خطریه ها...!

_ من میرم.

افشین دست تو بازوی مسعود انداخت و مانع رفتنش شد.

_ وایسا بینم! کجا داری میری؟!

_ بابا این دکتر پارسا کلی به گردن ما حق داره! عمل قلب مادرمو اون انجام داد.

_ خب انجام داد که داد! وظیفه ش بوده! برادر من، پولشو گرفته...!

_ ...!

_ چیه...؟! واسه چی اینجوری نگام میکنی؟!

_ تازه گی ها خیلی نامرد شدی...!! ولم کن.

به زور بازوشو از تو دستای  افشین بیرون کشید و به طرف صدا دوید.

_ خیلی خوب بابا...! حالا ندو...! خطرناک...! منم اومدم.

_ کمکککککککککک......!

_ مسعود بپر! صدا از این زیر میاد...!

_ دکتر جون، نترس قربونت، ما اینجاییم.

هردو شروع کردن به کنار زدن آجر ها و تکه های خورده ریز گچ و سیمان از روی دکتر!

_یا ابوالفضللللل.......! اینو ببین...! افتاده رو کمرش...! من که میگم دووم نمیاره!

_ ساکت شو! زنده است، میشنوه ! نگران نباش دکتر جون هر جور شده درت میاریم.

_ بیا دستتو ازین جا بگیر ببینم! با شماره 3ی من بلندش میکنیم: 

1 ، 2 ، 3  یاااااااااا علییییییییییییییییییییییییییییییی........

                                                             

                                                                                                    ادامه دارد ...

׀ +׀ نویسنده: رویا عبدی
دیدگاه شما()

درباره ما

افسانه جن و پری داستانی است دسته جمعی ... به این صورت که به ترتیب لیست آمده در گروه نویسندگان هرکسی دنباله نوشته فرد قبل را به دلخواه ادامه می دهد بدون آنکه از پایان داستان خبر داشته باشد ! بنابراین ما هم مثل شما منتظریم ببینیم در ادامه چه اتفاقی می افتد ! این وب صبح روزهای چهارشنبه به روز می شود
______________________
خونه
از ابتدا تا انتها
« آیین نامه »
« نقد »

داستان های قبلی

در این قسمت می توانید پی.دی.اف متن کامل داستان های قبلی افسانه جن و پری را دانلود نمایید
______________________
به خاطر هیچ
زمین لرزه

دنباله داستان فعلی

تعطیلی !
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول
انتخاب قسمت اول!
مقدمات داستان سوم
قسمت سی و یکم
قسمت سی ام
قسمت بیست و نهم
قسمت بیست و هشتم

گروه نویسندگان

ابن یمین
انار خانوم
لیلا
تازه نفس

حلقه یاران

مبهم
کم حرفی
فرید آزمون
... کافه خاطره
ترش و شیرین زندگی
خاطرات گاه به گاه
ویرایش قالب
آرمانشهر
مطلوب